فضيلت شجاعت

 

 

🔹 انسان براي رسيدن به مقصد در وجود خود نياز دارد كه اولاً راه را بداند و ثانياً نيروي رفتن در او باشد. روان‌شناساني كه در نظام انگيزشي نظرية باور‌ـ‌ميل را قبول دارند مي‌گويند كه باورِ مطابق با واقعيتهاي جهان بلد بودن راه است، ولي كافي نيست و نيازمند نيرويي است كه در ميل هست، از اين‌رو از نظام انگيزشي باور‌ـ‌ميل صحبت مي‌كردند، فقط كافي است كه عمل انسان ارادي باشد نه غير ارادي (reflexive). از جمع ميل و چند باور در انسان ارادة عمل پديد مي‌آيد؛ اين استدلالي بود كه ارسطو هم در اخلاق نيكوماخوس و هم در دو جاي ديگر مي‌كرد، منتها چون مقصد را اخلاقي شدن مي‌دانست مي‌گفت انسان براي اخلاقي شدن به دو چيز نيازمند است: يكي راه‌داني، كه آن را از فضيلت حكمت به دست مي‌آورد، و ديگري نيروي پا در راه نهادن، كه آن را از فضيلت شجاعت مي‌طلبد و بدين‌سان گويا اين دو فضيلت حكمت و شجاعت كاملاً در آغوش هم‌اند.

🔹شايد در نگاه نخست تصور شود كه شجاعت يعني ترس نداشتن، ولي اصلاً به اين معنا نيست. بچه‌اي كه با سرعت به لب پرتگاه مي‌رود ترس ندارد (چون به كارش علم ندارد)، اما نمي‌توان او را شجاع خواند، همچنين است در مورد ديوانگان و بيماراني كه مثلاً آلزايمر دارند. شجاع كسي است كه مي‌ترسد، اما با ترسش مقابله مي‌كند، نه اينكه نترسد. به تعبيري، شجاعت يعني مديريت بر ترس داشتن. براي مواجه و به تعبيري مديريت ترس سه كار بايد كرد: اول اينكه ترس را به طرف بهترين تصميم هدايت كرد، چون همة احساسات و عواطف و هيجانات، حتي آنها كه منفي‌اند، مي‌توانند سوخت تصميمهاي درست بشوند. دوم اينكه بايد ترس را محصور كرد و اجازه نداد كه در بقية ساحتهاي زندگي انسان مؤثر واقع شود. به عبارت ديگر، نبايد اجازه داد كه ترس مانع بقية فعاليتهاي ديگر انسان شود كه به سودش هستند. و سوم اينكه انسان بايد براي تضعيف ترس با خود ورزيدن داشته باشد.

🔹واضح است كه ترس از امور مكروه زندگي است و نه از امور مطبوع. انسان وقتي مي‌خواهد اخلاقي زندگي كند به‌ناچار حيلي از امور مطبوع زندگي را از دست مي‌دهد؛ اخلاقي زيستن هزينه دارد، والا همة انسانها هم اخلاقي مي‌زيستند و هم همة تمتعات زندگيشان سر جايشان بود. به عبارت ديگر، به ميزاني كه انسان اخلاقي زندگي مي‌كند به ثروت و قدرت و حيثيت اجتماعي و جاه و مقام و حتي علمش لطمه مي‌خورد؛ حال اگر از چنين اتفاقي بترسد از اخلاقي زيستن اعراض مي‌كند. پس براي اينكه انسان در عين اينكه مي‌داند اخلاقي زيستن اينقدر هزينه دارد همچنان بخواهد اخلاقي زندگي كند بايد شجاعت داشته باشد و ترسش را مديريت كند. اينجاست كه مي‌بينيم حق با ارسطوست كه شجاعت را موتور محرك اخلاقي زيستن مي‌داند. اخلاقي زيستن هزينه‌هايي دارد و هزينه يعني پيش آمدن امور نامطبوع و از دست دادن امور مطبوع و اين موجب ترس مي‌شود و انسان براي مديريت ترسش نيازمند شجاعت است پس شجاعت فضيلت است، چون حال دروني‌اي است كه استعداد انجام اعمال به لحاظ اخلاقي درست در انسان پديد مي‌آورد.

🔹اشكال كرده‌اند كه شجاعت هم در مورد اخلاقي زيستن مي‌تواند به كار رود و هم در مورد اخلاقي نزيستن، چراكه انسان شرور اگر شجاعت داشته باشد شرارت بيشتري مي‌تواند بكند، بنابراين نبايد گفت شجاعت فضيلت اخلاقي است. جوابش اين است كه اخلاقي زيستن است كه خيلي هزينه دارد و بنابراين سود شجاعت بيشتر در جيب اخلاقي‌زيندگان مي‌رود، چراكه چيزهاي بيشتري در معرض از دست دادن دارند.

🔹نكتة ديگر اين است كه انسان بي‌شك مي‌تواند شجاعت را هم در خدمت به خود به كار برد و هم در خدمت به ديگران و شكي نيست كه در دو حالت فضيلت به حساب مي‌آيد، اما معمولاً شجاعت در كمك به ديگري فضيلت بلامنازع به حساب آمده است و كساني گفته‌اند شجاعت در خدمت به منافع خود ممكن است برتري روان‌شناختي به حساب بيايد، اما برتري اخلاقي نيست.

🔹نكتة ديگر اينكه شجاعت به ميزاني كه فهم انسان از واقعيت تغيير كند نوسان مي‌يابد، چون شجاعت در كانتكسي معنا دارد كه ترس معنادار باشد و ترس در كانتكسي پيش مي‌آيد كه اطلاعات انسان دربارة عالم واقع بيشتر باشد؛ با گسترش اطلاعات انسان دربارة واقعيتها زمينه براي ترس ايجاد مي‌شود و بنابراين نياز به شجاعت بيشتر مي‌شود. به تعبير ارسطو، هرچه فضيلت حكمت بيشتر شود نياز به شجاعت بيشتر مي‌شود.

انسان حق طلب،خواهان حقِ بدون قید و شرط است

 کرکگور ميگويد اکثر ما از خودشناسي گريزانيم و چون به غريزه فهميده ايم که اگر خودمان عريان پيش خودمان حاضر بشويم يك هيولاي خيلي بد ترکيبي هستيم، دلمان نميخواهدخودمان را بشناسيم. مثل يك کسي که خيلي زشت است و آن وقت هر چه به او پيشنهاد ميکنند که آقا يك عكس از تو بگيريم، ميگويد که نه ميل ندارم. به دليل اينكه ميداند که اگر از او عكس بگيرند، آنوقت چه جلوي صورتش ميآورند. بالغريزه فهميده است چه واقعيت زشتي برايش مكشوف ميشود. بنابراين انسان دوست ندارد خودشناسي بكند. از اين لحاظ به نظر کرکگور سخت ترين شناخت، خودشناسي است و کمتر انساني تن به خودشناسي ميدهد. انسان به شناخت هر چيزي تن ميدهد، حاضر است بگويد هر چيزي را حاضرم بشناسم اما خودم را نه. چرا؟ چون بالغريزه ميداند که چيز خوبي حاصل از اين شناخت نخواهد داشت. شناخت از خودش در واقع عايدي مناسبي نخواهد داشت.

🔹حالا ببينيد اگر کسي حقيقت طلب باشد مي گويد: من عاشق حقيقتم، من ميخواهم ببينم حق چيست، اگر بعد از اينكه مثلاً به شناخت خودم پرداختم از خودم يك تصوير يوسف گونه به دست آمد چه خوب ،اما اگر يك تصوير بسيار زشت بد ترکيب هم به دست آمد آن هم خوب است. چون من فقط عاشق حقم و مي خواهم ببينم حق چيست. به تعبير ديگري من نمي خواهم حق را فداي چيز ديگري بكنم. فقط خود حق را ميخواهم. حق برايم مطلوب لذاته است. اگر اين مطلب باشد آن وقت انسان در شناخت هيچ واقعيت سياسي به خطا نميرود، در شناخت هيچ واقعيت اقتصادي، در شناخت هيچ واقعيت رواني، در شناخت هيچ واقعيت اجتماعي و در شناخت هيچ واقعيت از هيچ سنخ ديگري، به خطا نميرود. علي الخصوص اين واقعيتهايي که به تعبيري در کانون هستي ما قرار ميگيرند. يعني اگر يك مداقه اي معلوم بكند که عقيده سياسي من بر باطل بوده، يك مداقه اي معلوم بكند که جناح سياسي من همه خيانتكار بوده اند، يك مداقه اي معلوم بكند، برنامه هاي اقتصادي من همه خطا بوده است، يك مداقه اي معلوم بكند که توصيه هايي که در تعليم و تربيت ميکردم همه نادرست بوده است.

🔹براي کسي فقط و فقط که طالب حقيقت است اينها هيچ اهميتي ندارد. من فقط ميخواهم حق معلوم بشود. به تعبير ديگر عرض کنم، من حق بدون قيد و شرط را ميخواهم نه حق با قيد و شرط را، نه حقي که در عين اينكه حق است زيبا هم باشد حقي که در عين اينكه حق است مطبوع طبع من هم باشد يا مطلوب من هم باشد، يا رساننده يك نفعي به من باشد يا دور کننده يك ضرري از من باشد؛ نه اين حق . هيچ قيد و شرطي براي حق قائل نيستم فقط وفقط من حق را ميخواهم.

🔹اگر اين را بخواهيم، در واقع به لّب بيگناهي ديني رسيده ايم. بزرگترين فضيلت ديني حقطلبي است و بنابراين يك کسي که چنين چيزي بخواهد در واقع به يك معنا بايد گفت از گناه گريزان بوده است و چون از گناه گريزان بوده است برايش هيچ چيزي نتيجه اش از پيش خواسته، يا ناخواسته نيست و بنابراين براي اينكه يك واقعيتي براي او مكشوف بشود، حاضر است تن به هرگونه ماجراجويي فكري و عقلي بدهد.

🍎مصطفی ملکیان،سنتگرایی،تجددگرایی،پساتجددگرایی،جلسه 6

آموزش های اضافی به کودکان

🔹برخی از آموزش های اضافی ای که به کودکان می دهیم ممکن است در برخی صحنه های اجتماعی، آنان را ناموفق کند. 

در بیشتر موارد در ایران گزینش ها، شغل ها و انتصاب ها بر اساس عواملی است که کودکانی که مهارت زندگی را آموخته اند، برای آن شرایط آماده نشده اند. برای مثال کودکی گیاهان اطراف خود را می شناسد و یا به روش ایوان ایلیچ تعلیم یافته است و قادر است اگر در جزیره ای تک و تنها بود، از پس زندگی بر بیاید و حاجات خود را مرتفع کند و با اندک تجهیزاتی، وسایل زندگی خود را بسازد. رابینسون کروزوئه ها، توانایی تامین وسایل و شرایط زندگی خود را دارا می باشند.

🔹همچنین یک دهقان ممکن است نداند که هیئت بطلمیوسی درست است یا هیئت کپرنیکی، اما از رنگ طلوع خورشید، چیزهایی را تشخیص دهد که به درد زندگی عملی اش می خورد. اما دانستن هیچ یک از این موارد نامبرده، کمکی به یک دانش آموز دبیرستانی نمی کند تا در کنکور پزشکی قبول شود. سخن بر سر این است که نظام آموزش و پرورش به کلی باید دگرگون و متحول شود. فرض کنید کسی بگوید که من توانسته ام با بدن خود طوری رفتار کنم که سلامت آن محفوظ باشد و زیبایی آن کاهش پیدا نکند، اما نیرومندی آن بیشتر شود. این مهارت در کشور ما به هیچ دردی نمی خورد. چرا که همگی ما قوز داریم و بینایی چشممان پایین است، اما در عوض پروفسور هستیم! در صورتی که در نظام اموزشی به سبک فِرره، این فرد مورد تکریم قرار می گیرد و جایگاه بالایی دارد. پس تا وقتی نظام آموزشی همین چیزی که هست باقی بماند، مهارت های زندگی ای که از آن ها نام بردیم، ممکن است در موفقیت افراد، حتی نقش منفی بازی کند.

🔹نکته ای که باید بدان بسیار توجه شود این است که مدرک تحصیلی و تحصیلات آکادمیک، به هیچ وجه همه چیز نیست! یعنی چنین نیست که اگر کسی مدرک تحصیلی نداشت و از آموزش های آکادمیک بهره ای نبرده بود، نتواند زندگی کند. اتفاقا بسیار هستند کسانی که بویی از زندگی آکادمیک نبرده اند، اما زندگی بسیار خوبی دارند.

⭕️مصطفی ملکیان،سخنرانی آموزش هنر زندگی به کودکان
@mostafamalekia

انانیت و لوازم آن

 

زان که بیخود فانی است و آمن است
تا ابد در ایمنی او ساکن است
نقش او فانی و او شد آینه
غیر نقش روی غیر آنجای نه

( مولانا، دفتر چهارم ابیات 2138 )

🔹اگر تو مثل آینه شوی و از خود فانی شوی ، همۀ نقش ها در تو منتقش می شود و با همه احساس یگانگی خواهی کرد. من که با تو احساس یگانگی نمی کنم ، تصویری از تو بر بک گراندم دارم که با تصویر تو تداخل و طبعا تزاحم پیدا می کند. فرض کنید من انانیت ملی داشته باشم. اگر کسی به ملیت من توهین کرد ، دوستی من با او از بین خواهد رفت. اگر انانیت دینی داشته باشم. کسی که دین مرا نقد یا عیب جویی یا مخالفت کرد ، من با او هم نمی توانم رابطه ای داشته باشم.

🔹اگر انانیت جنسی داشته باشم. دوستی ام با کسی که از مردان بدی بگوید ، مکدر می شود. فرض کنید انانیت شغلی حرفه ای داشته باشم. دوستی من با کسی که از فلسفه مخالفت کرد ، مکدر می شود. به تعداد انانیت هایی که من داریم تعدادی انسانها را از دست می دهم. غیرت ورزی به رشتۀ تحصیلی ، شغل و حرفه ، ملیت ، دین و مذهب ، مکتب و مسلک ، مشرب و مرام ، ایدئولوژی ، ایسم ، رنگ پوست و اقلیمی که در آن بوجود آمدم ، اصفهانی بودن خود و ... باعث از دست دادن تعدادی از دوستانم می شود. فرض کنید من هیچ انانیتی ندارم. مثل مولانا در پاسخ به یک یهودی که گفت ، دین من از دین شما برتر است ، گفت تو راست می گویی ، حق با توست.

🔹مردم به دو دسته تقسیم می شوند ، موافقان و مخالفان دین من. اگر من غیرت ورزی دینی داشته باشم ، نیمی از مردم با من دوستی نخواهند داشت. حتی اگر پیش یک پزشک مدرن ، دم از پزشکی سنتی زدید ، جوری به شما نگاه می کند که انگار شما می خواهید بنیاد هستی او را بر باد دهید. نمی توانند بپذیرند که حق فوق این است که من در چه رشته ای در حال درس خواندن هستم. و در کجا تخصص پیدا کرده ام. به همین ترتیب پیش یک مارکسیست دم از لیبرال زدن و بر عکس ، گرایش چپ و راست و ... دوستی ها را کم می کند. چون انانیت داریم. اگر کسی هیچ گونه انانیتی نداشته باشد ، شما چگونه می توانید او را بیازارید؟ و او چگونه می تواند شما را بیازارد.

🔹زمانی بحثی راجع به لذت پیش کشیده بودم که ما تا عاشق چیزی غیر از لذت نباشیم ، هرگز نمی توانیم لذب ببریم. کسانی که فقط عاشق لذتند ابسیلونی ، سر سوزنی از هیچ چیزی لذت نمی برند. آدم باید عاشق چیزی غیر از لذت باشد و آنوقت به آن چیز رسید لذت می برد. پارادوکس لذت ، یعنی کسانی که فقط عاشق لذتند از هر لذتی محرومند. کسانی که عاشق چیزهایی غیر از لذتند به لذت دست می یابند.

🔹همان پارادوکس در اینجا است. انانیت تریلیاردها نوع دارد مثل موی بلوند کسی و نگاهش به کله سیاه ها و برعکس. به میزان یک انانیت ، یک خط بین موافقان و مخالفان آدمیان می افتد. گاهی از لحاظ گرایش سیاسی من ، شکافی بین موافقان دینی می افتد و تعدادی از آنها بیرون می روند. فلسفه و موسیقی شرق در مقابل موسیقی غرب و ... کم کم علی می ماند و حوضش. به ازای هر جلوۀ انانیت ما یک بخشی از آنانی که می توانستند بالقوه دوست ما باشند ، نمی گذاریم بالفعل دوست ما باشند. حالا اگر انانیت را کنار گذاشتی می توانی با همه دوستی داشته باشی ، زیرا نقشی نداری که بخاطر آن کسان را از خودت برانی. معنایش این نیست که من به چیزی عقیده یا احساس و عاطفۀ خاصی یا خواسته های خاصی ندارم. هر انسانی همۀ اینها را دارد. ما نمی توانیم دست از اینها ، بی دلیل برداریم. اگر حقیقت طلب باشیم ، دلیلی اقامه شود دست بر می داریم ولی بی جهت نه. مسئله این است که باورها ، احساسات و عواطف ، خواسته های خودت را ترازوی تشخیص حق از باطل قرار نده.

🌂درسگفتار روان درمانگری در مثنوی(برگزار کننده: مؤسسه سروش مولانا)،جلسه 11

گزارش نشست رونمایی از کتاب"پرسش های کشنده"تامس نیگل

 

🔻ما برای خودمان همه چیزیم و برای جهان هیچ!


🔹ملکیان در این نشست با بیان اینکه یکی از مقالات کتاب پرسش‌های کشنده درباره بی‌منطقی است و چون بحث مبتلا به جامعه ماست موضوع سخنم را به آن اختصاص می‌دهم.در ترجمه‌هایی که از آثار غربی انجام شده دو مفهوم آبزورد و نیهلیسم با هم خلط شده و هر دو به معنای پوچی ترجمه شده‌اند. این دو مقوله اگرچه با هم وجوه اشتراکی دارند ولی کاملاً با هم متمایز هستند و راه آنها از هم جدا می‌شود.

🔹وی ادامه داد: در کتاب «پرسش‌های کشنده» آبزوردیتی معادل بی‌منطق ترجمه شده که به معنای نامعقولی و عدم عقلانیت است. آلبر کامو بزرگترین فیلسوفی است که این اصطلاح را رایج کرد. او می‌گفت این جهان معقول نیست به این معنا که اگر بخواهید آنچه را در جهان مشاهده می‌کنید با عقل بررسی کنید، خواهید دید که یا عقل جوابی برای آن ندارد و یا چندین جواب هم وزن دارد که انتخاب جواب از میان آنها راحت نیست.

🔹این پژوهشگر حوزه اخلاق افزود: انسان در زندگی چاره‌ای جز عمل کردن ندارد، خواه عمل ایجابی و یا سلبی، اما زمانی می‌توان دست به عمل زد که مساله‌ای برای شما مهم‌تر یا کم اهمیت باشد و یا به تعبیر کامو تا برای امور ارزش متفاوت قائل نباشیم دست به عمل نمی‌زنیم. ‎اما عدم عقلانیت جهان این است که تنها واقعیات را به ما می‌گوید و درباره ارزش‌ها سکوت می‌کند و عقل در آن متحیر می‌ماند.

🔹به گفته ملکیان، بنابه گفته کامو ارزش‌ها در جهان موجود نیستند و باید آنها را جعل کنیم. تا اینجا نیهلیست‌ها و آبزوردیست‌ها هم نظر هستند ولی از اینجا به بعد راه دو خط فکری از هم جدا می‌شود چرا که نیهلیست‌ها معتقدند تمام ارزش‌ها با هم برابرند و نمی‌توان داوری کرد، ولی آبزودیست‌ها معتقدند که ارزش‌ها با هم مساوی نیستند. نیگل بر این باور است که عدم عقلانیت در زندگی این است که از سویی باید زندگی را جدی گرفت و از سوی دیگر اگر از بالا به زندگی نگاه کنیم می‌بینیم کل زندگی ما هم جدی نیست به تعبیر دیگر ما برای خودمان همه چیزیم و برای جهان هیچ.

🔹وی با بیان اینکه این دو نگرش با هم در تضادند عنوان کرد: این اندیشه در عالم فلسفه نوظهور است و نسب آن به کامو و یا در نهایت به نیچه بازمی‌گردد ‎اما در جاهای دیگری هم رد پای این نگرش را می‌توان مشاهده کرد؛ یکی در عرفان که عرفا به جای منظر عقلانی از منظر عشق به جهان می‌نگریستند البته فقط در این قسمت دیدگاه عرفا به دیدگاه نیگل و کامو شباهت دارد. ‎الهی‌دانان سلبی هم به بی‌منطقی جهان قائل هستند برای همین تنها صفات سلبی را به خدا نسبت می‌دهند که عقل به تعارض با آن حکمی ندهد و همچنین الهی‌دانان ایمان‌گرا که به مسائل غیر عقلانی ایمان می‌آورند و نیز الهیات آگنوستیک یا نمی‌دانم گو که معتقد بودند سوال کردن تنها در امور دنیوی جایز است و در مورد امور اخروی نباید سوالی پرسید.

💢نشست معرفی و بررسی کتاب «پرسش‌های کشنده» تامس نیگل

رمز ماندگاري خرافات در تاريخ

 

🔹خرافات خلاف واقع هستند، اما چرا ماندگار شده اند؟ چون آثار و نتايج مثبت داشته اند. مثلا فرض كنيد فرزند من درعنفوان جواني از دنيا مي رود و من و همسرم از شدت مصيبت در حال متلاشي شدن هستيم . فردي به من مي گويد:« بچه اي كه در عنفوان جواني از دنيا برود، دمِ در بهشت منتظر مي ماند و مي گويد تا پدر و مادرم نيايند من وارد بهشت نمي شوم». فرض مي كنيم اين حرف خرافه باشد . حتي در اين صورت علي رغم خرافه بودن، كاملا براي من تسلي بخش است و همين تسلي بخشي باعث ماندگاري خرافه مفروض مي شود. يعني اين خرافه آثار و نتايج مثبت عملي داشته، اگرچه مطابق با واقع نبوده است . من در يكي از مقالات كتاب راهي به رهايي استدلال كرده ام كه اتفاقًا در بسياري از موارد ، حقايق آثار و نتايج منفي عملي دارند، يعني اگرچه حقيقت هستند و مطابق با واقع اند اما آثار و نتايج منفي عملي دارند . خرافه ها و توهمات از مواردي هستند كه آثار و نتايج مثبت عملي دارند، اگرچه با واقع مطابقت ندارند.

❓❓حقايق هم به همين دليل كه آثار و نتايج منفي عملي دارند، در بعضي از موارد پايدار نمي مانند.

🔹پاسخ : بله ! همين طور است . يعني به خاطر اينكه خاصيت دردانگيزي دارند، نمي مانند؛ مثل مادري كه فرزندش به جبهه رفته است ، ده پيغام و خبر و پيك و ... از جاهاي مختلف مي رسد دال بر اينكه فرزندش شهيد شده است، اما مادر براي هر يك از منابع خبر توجيهي پيدا مي كند تا حقيقت شهادت فرزندش را نپذيرد . زيرا اين حقيقت او را متلاشي مي كند و به همين دليل خود را با توهمات تسلي مي دهد. در حالي كه اگر همين اخبار را، راجع به پسر همسايه به گوشش مي رساندند، به راحتي قانع مي شد كه پسر همسايه شهيد شده است، اما در مورد پسر خودش چنين چيزي را نمي پذيرد. زيرا مكانيسم رواني - دفاعي انسان، مكانيسم حفظ وضع رواني انسان است، ولو به قيمت توهم زدگي يا خرافه زدگي.

🍏مصطفی ملکیان،روش شناسی مطالعات مقایسه ای عرفان،صفحات 300 و 301