خوبی و خوشی زندگی را وابسته به رژیم سیاسی نکنید.

🔹ما نباید خوبی و خوشی زندگی را متوقف بر رژیم سیاسی کنیم. بهترین رژیم سیاسی را هم اگر داشته باشید ممکن است فردا نابود شود. با یک مداخله خارجی یا کودتا ممکن است نابود شود. اگر بدترین رژیم سیاسی هم حاکم باشد ممکن است صد سال بماند. بنابراین نمی توان گفت که چون بهترین رژیم سیاسی را داریم تضمینی است که زندگی مان خوب و خوش باشد و یا نمی توان خوبی و خوشی زندگی را به نابودی رژیم بد منوط کرد. به عنوان نمونه رژیم سفاکی مانند اتحاد جماهیر شوروی که نصف دنیا را نابود کرد از ۱۹۱۷ تا ۱۹۹۱ یعنی ۷۴ سال باقی ماند.


🔹دوستانه و نیک خواهانه توصیه می کنم که خوب و بد زندگی خود را و خوبی و خوشی آن را بر نظام سیاسی حاکم متوقف نکنید. در عین اینکه باید نسبت به درد و رنج مردم حساسیت داشته باشید اما در عین حال به موازات آن برای خود و دیگرانی که زندگی شان تحت تاثیر شما می باشد نیز زندگی خوب و خوش فراهم کنید. حساسیت و هوشیاری نسبت به عملکرد نظام سیاسی که بر مقدرات مردم مسلط است باید در موازات توجه به خودتان و افرادی باشد که زیر تاثیر شما هستند. افراد تحت تاثیر شما ممکن است خانواده شما باشند یا فراتر از خانواده، شاگردان شما نیز باشند. مثلا کسی چون گاندی ششصد میلیون انسان زیر تاثیر او بودند. خلاصه هر چند هوشیاری و حساسیت نسبت به شرایط حاکم بر یک رژیم سیاسی باید باشد اما خوشی خود را به این بهانه به تاخیر نیاندازید.

💢دیدار و گفت و گوی جمعی از معلمان با مصطفی ملکیان

فطری بودن یا آرزواندیشانه بودن آموزه های دینی؟!

 

🔹من از شما صادقانه می پرسم وقتی قدمای ما می گفتند:«این آموزه ها مطابق با فطرت است» منظورشان چه بود؟قاعدتا منظور آنها این بود که هر کس که به خودش رجوع کند می بیند که گزاره دینی برای او قابل قبول تر از نقیض آن است یعنی نسبت به این گزاره پذیرایی بیشتری دارد تا نسبت به نقیض این گزاره و لذا می گفتند این گزاره فطری است.این دیدگاه،دیدگاهی بسیار خوش بینانه است.اما همین واقعیت – یعنی پذیرندگی بیشتر نسبت به گزاره های دینی – را می توان با دیدگاه منفی و بدبینانه ای هم گفت،و آن اینکه بگوییم گزاره های دینی آرزو اندیشانه اند،یعنی حاصل آرزواندیشی های آدمی اند.یعنی اینکه اگر واقعا شما باشید و شما آیا دوست دارید جاودانه باشید یا دوست دارید جاودانه نباشید؟طبعا دوست دارید جاودانه باشید؛دین نیز می گوید اتفاقا جاودانه اید.یا اگر شما باشید و خودتان آیا انصافا دوست دارید- به گفته هایدگر و هایدگریان پرتاب شده در عالم باشید یا دوست دارید یک مراقب،حافظ،هادی،محدث،و مُبقی بسیار دلسوز شما و بسیار دل نگران شما وجود داشته باشد؟خدای دلنگران و دلسوز بسیار مهم است.از همه چیز مهمتر اینکه خدای انسان دل نگران است.به تعبیر عامیانه یعنی برای شما بال بال میزند،دغدغه شما را دارد بی خیال شما نیست نسبت به وضع و حال شما فارغ البال نیست؛نسبت به سرشت و سرنوشت شما دغدغه دارد.شما کدام را دوست می دارید؟اینکه در عالم تنهای تنها باشید،یا اینکه موجودی همیشه دل نگران شما باشد و همیشه بگوید«بنده ام کجا رفت؟کجا آمد؟پایش نلغزد؛کسی گولش نزند؛هدایتش کنم،رزقش را برسانم»؟طبعا این دومی را دوست دارید.آنگاه دین نیز می گوید اتفاقا همین دومی درست است و قس علی هذا.

🔹شما دوست دارید که به شما بگویند اگر بدی برایتان پیش آمد از باب آزمایش است یا بگویند نتیجه شکست است؟اصلا آیا می دانید که در ادبیات قدیم پیروزی و شکست وجود نداشت؟ما امروزه وقتی کسی در یک جریان عاشقانه کلاه سرش رفت،و یکی دیگر آمد معشوقش را زد و برد می گوییم این شخص در زندگی شکست خورد و شکست عشقی داشت.درباره دیگری می گوییم در امتحاناتش شکست داشت؛نمره هم خوب آورد ولی رقیبش پسرخاله رئیس دانشگاه بود و نمره بیشتری آورد.ما به اینها می گوییم«شکست».اما اگر دقت کنید اصلا تعبیر شکست و پیروزی در ادبیات سنتی وجود ندارد.چون ادبیات سنتی می گفت این از باب ابتلا و آزمایش است و شکستی در کار نیست.آیا شما این عقیده را بیش از آن شکست دوست نمی دارید؟البته که بیشتر دوست می دارید.لذا این عامل نیز باعث می شد که انسانها آنچنان تضادی احساس نکنند.

🔹حال چون می بینیم دین آن چیزهایی را که ما می خواهیم می گوید،فکر می کنیم آن چیزی را می گوید که«واقع»است.چون اصلا آرزواندیشی یعنی همین.آرزواندیشی یعنی:«x،y است،چرا؟چون من خوش دارم که x،y باشد».اگر بخواهیم به تعبیر خودمانی تری برای شما بگویم چه موقع شاخک های ذهنی انسان می جنبد؟وقتی که کسی بگوید زندگی پس از مرگ وجود ندارد یا وقتی که بگوید وجود دارد؟معلوم است؛همین که می گوییم زندگی پس از مرگ وجود ندارد؛اندکی ناراحت می شویم.خب ادیان هم که نمی گفتند زندگی پس از مرگ وجود ندارد.خلاصه اینکه ادیان مطابق با فطرت سخن می گفتند؛ولی مطابق با فطرت یعنی چه؟یعنی مطابق با آن چیزی که ما نسبت به آن پذیرندگی بیشتری داریم تا نسبت به نقائض آن.

❓در ادیان مخصوصا اسلام می بینیم که وقتی پیامبر مسئله زندگی پس از مرگ و جاودانگی را مطرح میکند مخاطبانش در مقابل این سخن حساسیت و مقاومت زیادی به خرج می دهند.یعنی ظاهرا برای این انسانها بسیار سنگین بوده که این سخن را بپذیرند.در آیات قرآن نیز فراوان گفته شده که آیا بعد از اینکه می میریم دوباره زنده می شویم؟!یعنی بر خلاف سخن شما،واقعا پذیرش این مطلب برایشان بسیار سنگین بوده است.

🔹پاسخ:من باز هم همان سخن را می گویم.به نظر شما آرزو اندیشی ما از زندگی پس از مرگ چه چیزی را می خواهد و چه چیزی را نمی خواهد؟آرزو اندیشی ما می گوید ای کاش جاودانگی وجود داشته باشد اما پاداش و کیفرش را نمی خواهد.پس باز هم می بینید که اگر انسان در مقابل آن مقاومت می کند به این جهت است که دین می گوید«من یعمل مثقال ذره خیرا یره،و من یعمل مثقال ذره شرا یره»وگرنه اعتقاد شخصی من این است که اگر همانند نظریه رحمت عام در مسیحیت بگویند زندگی پس از مرگ وجود دارد ولی در آنجا همه خوش و خرم هستید و شقی و سعیدی وجود ندارد و همه مسرورا مبتهجا محشور می شوید فکر نمی کنم هیچ کس در مقابل آن ایستادگی می کرد.ایستادگی وقتی حاصل می آمد که مشرکان می گفتند این جاودانگی بد نیست وچیز جالبی است،اما دین می گوید آنجا فقط هم دارالخلد نیست،بلکه دارالجزاء نیز هست.همین که ادیان می گویند آنجا دارالجزاء است باز آرزواندیشی ما مشکل پیدا می کند.می خواهم بگویم ما بسیار تابع عواطفمان هستیم.درواقع می خواهم جمله هیوم را بگویم که عقل بالمآل برده عواطف است.این شعار اصلی فلسفه هیوم بود.

❓سوال:این مسئله در مورد شخص حضرت ابراهیم نیز وجود داشت.با اینکه ایشان نسبت به وضع آخرتش یقین داشت ولی باز هم می گفت اطمینان قلبی ندارم.او که دیگر ترس از جزا نداشت و از وضع و کار خودش مطمئن بود.

🔹پاسخ:من نمی دانم که ایشان یقین داشت که وضع آخرتش درست است یا نه؟چون به نظر من دیدی که ما از انبیا داریم خودشان از خودشان نداشتند.ما پیروان ادیان کاسه داغ تر از آش شده ایم.مثل آن دو نفری که هرکدام یک استاد خط داشتند و شاگرد و مرید آنها بودند.اولی می گفت خط استاد من قشنگ تر است دومی نیز می گفت خط استاد من قشنگ تر است.بالاخره دعوایشان بالا گرفت.اولی گفت:اصلا خط هر استادی را ببریم نشان آن استاد دیگر بدهیم ببینیم خود آنها چه می گویند.خلاصه،خط استاد دومی را بردند پیش استاد اولی.استاد نگاهی کرد و بعد از کمی تامل گفت:انصافا خط آن استاد از من قشنگ تر است.مرید دومی رو کرد به مرید اولی و گفت:دیدی گفتم خط استاد من قشنگ تر است.مرید اولی هم در جواب گفته بود:اصلا آقا خودشان متوجه نیستند که خطشان قشنگ تر است.گویی این ماجرا حکایت حال ماست.

❇️مصطفی ملکیان،ایمان و تعقل،صفحات 733 تا 737 با تلخیص
@mostafamalekian

 

ده تفاوت عمده دین و معنویت

 

🔻دین

1️⃣درباره خود دعوی صدق انحصاری دارد.

2️⃣معمولا انسانهایی را که متدین به سایر ادیانند دعوت به تغییر دین میکند.

3️⃣بیشتر به خدای متشخص و انسانوار قائل است.

4️⃣بیشتر معطوف به بیرون از خود(the self) است.

5️⃣بیشتر معطوف به سعادت آتی و آنجهانی است.

6️⃣مبتنی بر ایمان و تعبد است.

7️⃣معمولا فاقد جنبه اسطوره ای نیست.

8️⃣بیشتر خواهان این است که شخص کاملا به معتقدات،اخلاقیات و عبادیات خاصی التزام ورزد و از آنها عدول نکند.

9️⃣خطابش متوجه همه انسانهاست.

🔟دارای طبقه ای به نام روحانیت هست که وظایف و امتیازات خاص خود را دارند.

🔻معنویت

1️⃣درباره هیچ دینی دعوی صدق انحصاری ندارد،بلکه هر دینی را تجربه معنوی ای میداند که از سایر تجارب معنوی (یعنی سایر ادیان) بی نیاز نیست.

2️⃣هیچ کسی را دعوت به تغییر دین نمی کند،بلکه از هر کسی می خواهد که واقعا ملتزم به دین خود باشد.

3️⃣به خدای غیرمتشخص و ناانسانوار قائل است.

4️⃣کاملا معطوف به درون«خود» است و با ساحات وجودی سروکار دارد.

5️⃣کاملا معطوف به سعادت کنونی و این جهانی است،در عین اینکه منکر زندگی پس از مرگ نیست به تعبیری،سعادت آجل را اولیه،و بلکه رویه دیگر سعادت عاجل میداند.همه چیز را به همین جا منتقل میکند و از اینرو،آزمون پذیر است و تعبدی نیست.

6️⃣به هیچ منبعی ایمان و تعبد نمی ورزد،بلکه همه احکام و تعالیم را به بوته آزمون شخصی میگذارد.(به تعبیر سقراط :زندگی آزموده)

7️⃣به هیچ وجه،جنبه اسطوره ای ندارد.

8️⃣یکسره خواهان حصول تجربه شهودی و بی واسطه عالم واقع است.از اینرو،برای معتقدات،اخلاقیات،مناسک و شعائر فقط تا آنجا ارزش قائل است که به حصول آن تجربه بینجامد.

9️⃣خطابش فقط متوجه انسانهایی است که استعداد و قابلیت سیر و سلوک دارند،در عین حال که می کوشد حتی المقدور انسانها را به این استعداد و قابلیت برساند.از آنهایی هم که نمی توانند اهل سیروسلوک باشند میخواهد براساس«هر چه بر خود نمی پسندی بر دیگران مپسند»زندگی کنند.(ذو مراتب بودن انسانها)

🔟دارای«روحانیت»نیست.اساتید معنوی طبقه ای را تشکیل نمی دهند و امتیازات خاصی ندارند.

👤مصطفی ملکیان،بررسی وضعیت فکر دینی در دنیای معاصر

یا سرِ بریده سخن گفت؟/ یک تامل تحلیلی در تاریخ


(مجتبی اصغری)

چند روز پیش یکی از دوستان پرسید بنظرت سخن گفتنِ سرِ بریده حسین(ع) صحت دارد؟!، طبیعتاً من مورخ نیستم و نمی‌توانم از نظر تاریخی جوابی دهم اما با توجه به شنیده‌ها پاسخ دادم که: «منابع مختلفی از شیعه این داستان را بیان کرده‌اند و از نظر عقلی هم امور خارق عادت در این جهان، زیاد اتفاق افتاده است و می‌افتد!، اما... اما به هیچ‌وجه امور خارق عادت نباید مبنای اثبات حقانیت قرار بگیرد چرا که غیرمسلمان‌ها از بودایی‌ و هندو گرفته تا شیطان‌پرست‌ها هم امور خارق عادت دارند!.»

من این پاسخ را فارغ از بررسی تاریخی این موضوع دادم، اما امروز و دیشب به شواهدی تاریخی در مورد این ادعا دست پیدا کردم که اینجا می‌نویسم تا ثبت شود:

۱- داستان سخن‌گفتن سر بریده امام که بسیاری از منابع شیعی نقل کرده‌اند، منقول از ائمه(ع) نیست. بلکه همه روایات این داستان به چند نفر یا یک نفر(زید ابن ارقم) که ادعا می‌کنند شاهد عینی بوده‌اند، می‌رسد. عمده منابع روایتی با این مضمون دارند که زید ابن ارقم، از صحابه کهنسال که در سال 61 هـ زنده بود، با رأس مبارک حسین(ع) مواجه می‌شود که آیه‌ای از قرآن را می‌خواند. مثلاً شیخ مفید(ره) آورده است:
عن زید بن أرقم أنه قال: مر به علی و هو علی رمح و أنا فی غرفه، فلما حاذانی سمعته یقرأ: (أم حسبت أن أصحاب الکهف والرقیم کانوا من آیاتنا عجبا) فقف- والله - شعری و نادیت: رأسک والله - یا ابن رسول الله - أعجب و أعجب: از زید بن ارقم روایت شده است که گفت: آن سر مقدس را که بر نیزه بود بر من عبور دادند و من در غرفه و بالاخانۀ خود نشسته بودم. چون برابر من رسید شنیدم که آیه مذکور را می‌خواند.


۲- حجت‌الاسلام رسول جعفریان، یکی از تاریخ‌پژوهان مطرح فعلی در برنامه «عاشورا و امروز ما» مورخ ۹۷/۶/۲۵ حین بیان نکاتی درباره زندگی یکی از راویان صدر اسلام، نکته‌ای گفت که شاید خود ایشان به اهمیت نکته‌ای که فرمودند، توجه نکرده باشند.
جعفریان مشغول معرفی یک راوی صدر اسلامی به نام «حصین ابن عبدالرحمان»(متوفای ۱۳۶ هـ) بود و بعضی خبرهایی را که او نقل کرده و به جای مانده است، برشمرد.
مثلا او خبرهایی درباره طیر ابابیل، جنگ خندق، قتل عمر، قتل عثمان، شهادت علی، عاشورا و ... نقل کرده که در تاریخ طبری و انساب‌الاشراف بلاذری انعکاس یافته. یکی از اخباری که او نقل کرده: سخن‌گفتن کشته‌شدگان جنگ صفین و بیان فضایل خلفا بوده است!(یعنی به ادعای حصین ابن عبدالرحمان، بعضی از کشته‌شدگان سپاه معاویه پس از مرگ، لب به سخن گشوده و فضایلی از خلفا ابوبکر، عمر و عثمان گفته‌اند!)
جعفریان پس از ذکر این خبر، بلافاصله گفت: معلوم است که این‌ها الکی ست و احتمالا مغرضان این مسایل را به عبدالرحمان نسبت داده‌اند.
اشاره ناخواسته جعفریان به این خبر، من را به نتیجه‌ای مهم رساند؛ این که جریاناتی در صدر اسلام برای اثبات حقانیت کشته‌شدگان خود، ادعای امور خارق عادت می‌کرده‌اند از جمله همین ادعای سخن گفتن پس از مرگ.
تمایل به طرح چنین ادعایی هم به نظر می‌رسد ریشه در داستان حضرت یحیی دارد، چه اینکه داستانی بین مردم راجع به ایشان وجود داشت که پس از شهادت، سخن گفته اند.
حالا اینکه داستان سر یحیی(ع) از کجا شکل گرفته است؟(با توجه به اینکه در قرآن نیامده)اطلاعی ندارم ولی با توجه به این که بروز معجزه به منظور هدایت مردم، در دوران پیش از ختم رسل خلاف عقل نیست، حداقل، استبعاد ذهنی ندارد و محتمل است.

فضيلت شجاعت

 

 

🔹 انسان براي رسيدن به مقصد در وجود خود نياز دارد كه اولاً راه را بداند و ثانياً نيروي رفتن در او باشد. روان‌شناساني كه در نظام انگيزشي نظرية باور‌ـ‌ميل را قبول دارند مي‌گويند كه باورِ مطابق با واقعيتهاي جهان بلد بودن راه است، ولي كافي نيست و نيازمند نيرويي است كه در ميل هست، از اين‌رو از نظام انگيزشي باور‌ـ‌ميل صحبت مي‌كردند، فقط كافي است كه عمل انسان ارادي باشد نه غير ارادي (reflexive). از جمع ميل و چند باور در انسان ارادة عمل پديد مي‌آيد؛ اين استدلالي بود كه ارسطو هم در اخلاق نيكوماخوس و هم در دو جاي ديگر مي‌كرد، منتها چون مقصد را اخلاقي شدن مي‌دانست مي‌گفت انسان براي اخلاقي شدن به دو چيز نيازمند است: يكي راه‌داني، كه آن را از فضيلت حكمت به دست مي‌آورد، و ديگري نيروي پا در راه نهادن، كه آن را از فضيلت شجاعت مي‌طلبد و بدين‌سان گويا اين دو فضيلت حكمت و شجاعت كاملاً در آغوش هم‌اند.

🔹شايد در نگاه نخست تصور شود كه شجاعت يعني ترس نداشتن، ولي اصلاً به اين معنا نيست. بچه‌اي كه با سرعت به لب پرتگاه مي‌رود ترس ندارد (چون به كارش علم ندارد)، اما نمي‌توان او را شجاع خواند، همچنين است در مورد ديوانگان و بيماراني كه مثلاً آلزايمر دارند. شجاع كسي است كه مي‌ترسد، اما با ترسش مقابله مي‌كند، نه اينكه نترسد. به تعبيري، شجاعت يعني مديريت بر ترس داشتن. براي مواجه و به تعبيري مديريت ترس سه كار بايد كرد: اول اينكه ترس را به طرف بهترين تصميم هدايت كرد، چون همة احساسات و عواطف و هيجانات، حتي آنها كه منفي‌اند، مي‌توانند سوخت تصميمهاي درست بشوند. دوم اينكه بايد ترس را محصور كرد و اجازه نداد كه در بقية ساحتهاي زندگي انسان مؤثر واقع شود. به عبارت ديگر، نبايد اجازه داد كه ترس مانع بقية فعاليتهاي ديگر انسان شود كه به سودش هستند. و سوم اينكه انسان بايد براي تضعيف ترس با خود ورزيدن داشته باشد.

🔹واضح است كه ترس از امور مكروه زندگي است و نه از امور مطبوع. انسان وقتي مي‌خواهد اخلاقي زندگي كند به‌ناچار حيلي از امور مطبوع زندگي را از دست مي‌دهد؛ اخلاقي زيستن هزينه دارد، والا همة انسانها هم اخلاقي مي‌زيستند و هم همة تمتعات زندگيشان سر جايشان بود. به عبارت ديگر، به ميزاني كه انسان اخلاقي زندگي مي‌كند به ثروت و قدرت و حيثيت اجتماعي و جاه و مقام و حتي علمش لطمه مي‌خورد؛ حال اگر از چنين اتفاقي بترسد از اخلاقي زيستن اعراض مي‌كند. پس براي اينكه انسان در عين اينكه مي‌داند اخلاقي زيستن اينقدر هزينه دارد همچنان بخواهد اخلاقي زندگي كند بايد شجاعت داشته باشد و ترسش را مديريت كند. اينجاست كه مي‌بينيم حق با ارسطوست كه شجاعت را موتور محرك اخلاقي زيستن مي‌داند. اخلاقي زيستن هزينه‌هايي دارد و هزينه يعني پيش آمدن امور نامطبوع و از دست دادن امور مطبوع و اين موجب ترس مي‌شود و انسان براي مديريت ترسش نيازمند شجاعت است پس شجاعت فضيلت است، چون حال دروني‌اي است كه استعداد انجام اعمال به لحاظ اخلاقي درست در انسان پديد مي‌آورد.

🔹اشكال كرده‌اند كه شجاعت هم در مورد اخلاقي زيستن مي‌تواند به كار رود و هم در مورد اخلاقي نزيستن، چراكه انسان شرور اگر شجاعت داشته باشد شرارت بيشتري مي‌تواند بكند، بنابراين نبايد گفت شجاعت فضيلت اخلاقي است. جوابش اين است كه اخلاقي زيستن است كه خيلي هزينه دارد و بنابراين سود شجاعت بيشتر در جيب اخلاقي‌زيندگان مي‌رود، چراكه چيزهاي بيشتري در معرض از دست دادن دارند.

🔹نكتة ديگر اين است كه انسان بي‌شك مي‌تواند شجاعت را هم در خدمت به خود به كار برد و هم در خدمت به ديگران و شكي نيست كه در دو حالت فضيلت به حساب مي‌آيد، اما معمولاً شجاعت در كمك به ديگري فضيلت بلامنازع به حساب آمده است و كساني گفته‌اند شجاعت در خدمت به منافع خود ممكن است برتري روان‌شناختي به حساب بيايد، اما برتري اخلاقي نيست.

🔹نكتة ديگر اينكه شجاعت به ميزاني كه فهم انسان از واقعيت تغيير كند نوسان مي‌يابد، چون شجاعت در كانتكسي معنا دارد كه ترس معنادار باشد و ترس در كانتكسي پيش مي‌آيد كه اطلاعات انسان دربارة عالم واقع بيشتر باشد؛ با گسترش اطلاعات انسان دربارة واقعيتها زمينه براي ترس ايجاد مي‌شود و بنابراين نياز به شجاعت بيشتر مي‌شود. به تعبير ارسطو، هرچه فضيلت حكمت بيشتر شود نياز به شجاعت بيشتر مي‌شود.

انسان حق طلب،خواهان حقِ بدون قید و شرط است

 کرکگور ميگويد اکثر ما از خودشناسي گريزانيم و چون به غريزه فهميده ايم که اگر خودمان عريان پيش خودمان حاضر بشويم يك هيولاي خيلي بد ترکيبي هستيم، دلمان نميخواهدخودمان را بشناسيم. مثل يك کسي که خيلي زشت است و آن وقت هر چه به او پيشنهاد ميکنند که آقا يك عكس از تو بگيريم، ميگويد که نه ميل ندارم. به دليل اينكه ميداند که اگر از او عكس بگيرند، آنوقت چه جلوي صورتش ميآورند. بالغريزه فهميده است چه واقعيت زشتي برايش مكشوف ميشود. بنابراين انسان دوست ندارد خودشناسي بكند. از اين لحاظ به نظر کرکگور سخت ترين شناخت، خودشناسي است و کمتر انساني تن به خودشناسي ميدهد. انسان به شناخت هر چيزي تن ميدهد، حاضر است بگويد هر چيزي را حاضرم بشناسم اما خودم را نه. چرا؟ چون بالغريزه ميداند که چيز خوبي حاصل از اين شناخت نخواهد داشت. شناخت از خودش در واقع عايدي مناسبي نخواهد داشت.

🔹حالا ببينيد اگر کسي حقيقت طلب باشد مي گويد: من عاشق حقيقتم، من ميخواهم ببينم حق چيست، اگر بعد از اينكه مثلاً به شناخت خودم پرداختم از خودم يك تصوير يوسف گونه به دست آمد چه خوب ،اما اگر يك تصوير بسيار زشت بد ترکيب هم به دست آمد آن هم خوب است. چون من فقط عاشق حقم و مي خواهم ببينم حق چيست. به تعبير ديگري من نمي خواهم حق را فداي چيز ديگري بكنم. فقط خود حق را ميخواهم. حق برايم مطلوب لذاته است. اگر اين مطلب باشد آن وقت انسان در شناخت هيچ واقعيت سياسي به خطا نميرود، در شناخت هيچ واقعيت اقتصادي، در شناخت هيچ واقعيت رواني، در شناخت هيچ واقعيت اجتماعي و در شناخت هيچ واقعيت از هيچ سنخ ديگري، به خطا نميرود. علي الخصوص اين واقعيتهايي که به تعبيري در کانون هستي ما قرار ميگيرند. يعني اگر يك مداقه اي معلوم بكند که عقيده سياسي من بر باطل بوده، يك مداقه اي معلوم بكند که جناح سياسي من همه خيانتكار بوده اند، يك مداقه اي معلوم بكند، برنامه هاي اقتصادي من همه خطا بوده است، يك مداقه اي معلوم بكند که توصيه هايي که در تعليم و تربيت ميکردم همه نادرست بوده است.

🔹براي کسي فقط و فقط که طالب حقيقت است اينها هيچ اهميتي ندارد. من فقط ميخواهم حق معلوم بشود. به تعبير ديگر عرض کنم، من حق بدون قيد و شرط را ميخواهم نه حق با قيد و شرط را، نه حقي که در عين اينكه حق است زيبا هم باشد حقي که در عين اينكه حق است مطبوع طبع من هم باشد يا مطلوب من هم باشد، يا رساننده يك نفعي به من باشد يا دور کننده يك ضرري از من باشد؛ نه اين حق . هيچ قيد و شرطي براي حق قائل نيستم فقط وفقط من حق را ميخواهم.

🔹اگر اين را بخواهيم، در واقع به لّب بيگناهي ديني رسيده ايم. بزرگترين فضيلت ديني حقطلبي است و بنابراين يك کسي که چنين چيزي بخواهد در واقع به يك معنا بايد گفت از گناه گريزان بوده است و چون از گناه گريزان بوده است برايش هيچ چيزي نتيجه اش از پيش خواسته، يا ناخواسته نيست و بنابراين براي اينكه يك واقعيتي براي او مكشوف بشود، حاضر است تن به هرگونه ماجراجويي فكري و عقلي بدهد.

🍎مصطفی ملکیان،سنتگرایی،تجددگرایی،پساتجددگرایی،جلسه 6

آموزش های اضافی به کودکان

🔹برخی از آموزش های اضافی ای که به کودکان می دهیم ممکن است در برخی صحنه های اجتماعی، آنان را ناموفق کند. 

در بیشتر موارد در ایران گزینش ها، شغل ها و انتصاب ها بر اساس عواملی است که کودکانی که مهارت زندگی را آموخته اند، برای آن شرایط آماده نشده اند. برای مثال کودکی گیاهان اطراف خود را می شناسد و یا به روش ایوان ایلیچ تعلیم یافته است و قادر است اگر در جزیره ای تک و تنها بود، از پس زندگی بر بیاید و حاجات خود را مرتفع کند و با اندک تجهیزاتی، وسایل زندگی خود را بسازد. رابینسون کروزوئه ها، توانایی تامین وسایل و شرایط زندگی خود را دارا می باشند.

🔹همچنین یک دهقان ممکن است نداند که هیئت بطلمیوسی درست است یا هیئت کپرنیکی، اما از رنگ طلوع خورشید، چیزهایی را تشخیص دهد که به درد زندگی عملی اش می خورد. اما دانستن هیچ یک از این موارد نامبرده، کمکی به یک دانش آموز دبیرستانی نمی کند تا در کنکور پزشکی قبول شود. سخن بر سر این است که نظام آموزش و پرورش به کلی باید دگرگون و متحول شود. فرض کنید کسی بگوید که من توانسته ام با بدن خود طوری رفتار کنم که سلامت آن محفوظ باشد و زیبایی آن کاهش پیدا نکند، اما نیرومندی آن بیشتر شود. این مهارت در کشور ما به هیچ دردی نمی خورد. چرا که همگی ما قوز داریم و بینایی چشممان پایین است، اما در عوض پروفسور هستیم! در صورتی که در نظام اموزشی به سبک فِرره، این فرد مورد تکریم قرار می گیرد و جایگاه بالایی دارد. پس تا وقتی نظام آموزشی همین چیزی که هست باقی بماند، مهارت های زندگی ای که از آن ها نام بردیم، ممکن است در موفقیت افراد، حتی نقش منفی بازی کند.

🔹نکته ای که باید بدان بسیار توجه شود این است که مدرک تحصیلی و تحصیلات آکادمیک، به هیچ وجه همه چیز نیست! یعنی چنین نیست که اگر کسی مدرک تحصیلی نداشت و از آموزش های آکادمیک بهره ای نبرده بود، نتواند زندگی کند. اتفاقا بسیار هستند کسانی که بویی از زندگی آکادمیک نبرده اند، اما زندگی بسیار خوبی دارند.

⭕️مصطفی ملکیان،سخنرانی آموزش هنر زندگی به کودکان
@mostafamalekia