خوبی و خوشی زندگی را وابسته به رژیم سیاسی نکنید.

🔹ما نباید خوبی و خوشی زندگی را متوقف بر رژیم سیاسی کنیم. بهترین رژیم سیاسی را هم اگر داشته باشید ممکن است فردا نابود شود. با یک مداخله خارجی یا کودتا ممکن است نابود شود. اگر بدترین رژیم سیاسی هم حاکم باشد ممکن است صد سال بماند. بنابراین نمی توان گفت که چون بهترین رژیم سیاسی را داریم تضمینی است که زندگی مان خوب و خوش باشد و یا نمی توان خوبی و خوشی زندگی را به نابودی رژیم بد منوط کرد. به عنوان نمونه رژیم سفاکی مانند اتحاد جماهیر شوروی که نصف دنیا را نابود کرد از ۱۹۱۷ تا ۱۹۹۱ یعنی ۷۴ سال باقی ماند.


🔹دوستانه و نیک خواهانه توصیه می کنم که خوب و بد زندگی خود را و خوبی و خوشی آن را بر نظام سیاسی حاکم متوقف نکنید. در عین اینکه باید نسبت به درد و رنج مردم حساسیت داشته باشید اما در عین حال به موازات آن برای خود و دیگرانی که زندگی شان تحت تاثیر شما می باشد نیز زندگی خوب و خوش فراهم کنید. حساسیت و هوشیاری نسبت به عملکرد نظام سیاسی که بر مقدرات مردم مسلط است باید در موازات توجه به خودتان و افرادی باشد که زیر تاثیر شما هستند. افراد تحت تاثیر شما ممکن است خانواده شما باشند یا فراتر از خانواده، شاگردان شما نیز باشند. مثلا کسی چون گاندی ششصد میلیون انسان زیر تاثیر او بودند. خلاصه هر چند هوشیاری و حساسیت نسبت به شرایط حاکم بر یک رژیم سیاسی باید باشد اما خوشی خود را به این بهانه به تاخیر نیاندازید.

💢دیدار و گفت و گوی جمعی از معلمان با مصطفی ملکیان

فطری بودن یا آرزواندیشانه بودن آموزه های دینی؟!

 

🔹من از شما صادقانه می پرسم وقتی قدمای ما می گفتند:«این آموزه ها مطابق با فطرت است» منظورشان چه بود؟قاعدتا منظور آنها این بود که هر کس که به خودش رجوع کند می بیند که گزاره دینی برای او قابل قبول تر از نقیض آن است یعنی نسبت به این گزاره پذیرایی بیشتری دارد تا نسبت به نقیض این گزاره و لذا می گفتند این گزاره فطری است.این دیدگاه،دیدگاهی بسیار خوش بینانه است.اما همین واقعیت – یعنی پذیرندگی بیشتر نسبت به گزاره های دینی – را می توان با دیدگاه منفی و بدبینانه ای هم گفت،و آن اینکه بگوییم گزاره های دینی آرزو اندیشانه اند،یعنی حاصل آرزواندیشی های آدمی اند.یعنی اینکه اگر واقعا شما باشید و شما آیا دوست دارید جاودانه باشید یا دوست دارید جاودانه نباشید؟طبعا دوست دارید جاودانه باشید؛دین نیز می گوید اتفاقا جاودانه اید.یا اگر شما باشید و خودتان آیا انصافا دوست دارید- به گفته هایدگر و هایدگریان پرتاب شده در عالم باشید یا دوست دارید یک مراقب،حافظ،هادی،محدث،و مُبقی بسیار دلسوز شما و بسیار دل نگران شما وجود داشته باشد؟خدای دلنگران و دلسوز بسیار مهم است.از همه چیز مهمتر اینکه خدای انسان دل نگران است.به تعبیر عامیانه یعنی برای شما بال بال میزند،دغدغه شما را دارد بی خیال شما نیست نسبت به وضع و حال شما فارغ البال نیست؛نسبت به سرشت و سرنوشت شما دغدغه دارد.شما کدام را دوست می دارید؟اینکه در عالم تنهای تنها باشید،یا اینکه موجودی همیشه دل نگران شما باشد و همیشه بگوید«بنده ام کجا رفت؟کجا آمد؟پایش نلغزد؛کسی گولش نزند؛هدایتش کنم،رزقش را برسانم»؟طبعا این دومی را دوست دارید.آنگاه دین نیز می گوید اتفاقا همین دومی درست است و قس علی هذا.

🔹شما دوست دارید که به شما بگویند اگر بدی برایتان پیش آمد از باب آزمایش است یا بگویند نتیجه شکست است؟اصلا آیا می دانید که در ادبیات قدیم پیروزی و شکست وجود نداشت؟ما امروزه وقتی کسی در یک جریان عاشقانه کلاه سرش رفت،و یکی دیگر آمد معشوقش را زد و برد می گوییم این شخص در زندگی شکست خورد و شکست عشقی داشت.درباره دیگری می گوییم در امتحاناتش شکست داشت؛نمره هم خوب آورد ولی رقیبش پسرخاله رئیس دانشگاه بود و نمره بیشتری آورد.ما به اینها می گوییم«شکست».اما اگر دقت کنید اصلا تعبیر شکست و پیروزی در ادبیات سنتی وجود ندارد.چون ادبیات سنتی می گفت این از باب ابتلا و آزمایش است و شکستی در کار نیست.آیا شما این عقیده را بیش از آن شکست دوست نمی دارید؟البته که بیشتر دوست می دارید.لذا این عامل نیز باعث می شد که انسانها آنچنان تضادی احساس نکنند.

🔹حال چون می بینیم دین آن چیزهایی را که ما می خواهیم می گوید،فکر می کنیم آن چیزی را می گوید که«واقع»است.چون اصلا آرزواندیشی یعنی همین.آرزواندیشی یعنی:«x،y است،چرا؟چون من خوش دارم که x،y باشد».اگر بخواهیم به تعبیر خودمانی تری برای شما بگویم چه موقع شاخک های ذهنی انسان می جنبد؟وقتی که کسی بگوید زندگی پس از مرگ وجود ندارد یا وقتی که بگوید وجود دارد؟معلوم است؛همین که می گوییم زندگی پس از مرگ وجود ندارد؛اندکی ناراحت می شویم.خب ادیان هم که نمی گفتند زندگی پس از مرگ وجود ندارد.خلاصه اینکه ادیان مطابق با فطرت سخن می گفتند؛ولی مطابق با فطرت یعنی چه؟یعنی مطابق با آن چیزی که ما نسبت به آن پذیرندگی بیشتری داریم تا نسبت به نقائض آن.

❓در ادیان مخصوصا اسلام می بینیم که وقتی پیامبر مسئله زندگی پس از مرگ و جاودانگی را مطرح میکند مخاطبانش در مقابل این سخن حساسیت و مقاومت زیادی به خرج می دهند.یعنی ظاهرا برای این انسانها بسیار سنگین بوده که این سخن را بپذیرند.در آیات قرآن نیز فراوان گفته شده که آیا بعد از اینکه می میریم دوباره زنده می شویم؟!یعنی بر خلاف سخن شما،واقعا پذیرش این مطلب برایشان بسیار سنگین بوده است.

🔹پاسخ:من باز هم همان سخن را می گویم.به نظر شما آرزو اندیشی ما از زندگی پس از مرگ چه چیزی را می خواهد و چه چیزی را نمی خواهد؟آرزو اندیشی ما می گوید ای کاش جاودانگی وجود داشته باشد اما پاداش و کیفرش را نمی خواهد.پس باز هم می بینید که اگر انسان در مقابل آن مقاومت می کند به این جهت است که دین می گوید«من یعمل مثقال ذره خیرا یره،و من یعمل مثقال ذره شرا یره»وگرنه اعتقاد شخصی من این است که اگر همانند نظریه رحمت عام در مسیحیت بگویند زندگی پس از مرگ وجود دارد ولی در آنجا همه خوش و خرم هستید و شقی و سعیدی وجود ندارد و همه مسرورا مبتهجا محشور می شوید فکر نمی کنم هیچ کس در مقابل آن ایستادگی می کرد.ایستادگی وقتی حاصل می آمد که مشرکان می گفتند این جاودانگی بد نیست وچیز جالبی است،اما دین می گوید آنجا فقط هم دارالخلد نیست،بلکه دارالجزاء نیز هست.همین که ادیان می گویند آنجا دارالجزاء است باز آرزواندیشی ما مشکل پیدا می کند.می خواهم بگویم ما بسیار تابع عواطفمان هستیم.درواقع می خواهم جمله هیوم را بگویم که عقل بالمآل برده عواطف است.این شعار اصلی فلسفه هیوم بود.

❓سوال:این مسئله در مورد شخص حضرت ابراهیم نیز وجود داشت.با اینکه ایشان نسبت به وضع آخرتش یقین داشت ولی باز هم می گفت اطمینان قلبی ندارم.او که دیگر ترس از جزا نداشت و از وضع و کار خودش مطمئن بود.

🔹پاسخ:من نمی دانم که ایشان یقین داشت که وضع آخرتش درست است یا نه؟چون به نظر من دیدی که ما از انبیا داریم خودشان از خودشان نداشتند.ما پیروان ادیان کاسه داغ تر از آش شده ایم.مثل آن دو نفری که هرکدام یک استاد خط داشتند و شاگرد و مرید آنها بودند.اولی می گفت خط استاد من قشنگ تر است دومی نیز می گفت خط استاد من قشنگ تر است.بالاخره دعوایشان بالا گرفت.اولی گفت:اصلا خط هر استادی را ببریم نشان آن استاد دیگر بدهیم ببینیم خود آنها چه می گویند.خلاصه،خط استاد دومی را بردند پیش استاد اولی.استاد نگاهی کرد و بعد از کمی تامل گفت:انصافا خط آن استاد از من قشنگ تر است.مرید دومی رو کرد به مرید اولی و گفت:دیدی گفتم خط استاد من قشنگ تر است.مرید اولی هم در جواب گفته بود:اصلا آقا خودشان متوجه نیستند که خطشان قشنگ تر است.گویی این ماجرا حکایت حال ماست.

❇️مصطفی ملکیان،ایمان و تعقل،صفحات 733 تا 737 با تلخیص
@mostafamalekian

 

ده تفاوت عمده دین و معنویت

 

🔻دین

1️⃣درباره خود دعوی صدق انحصاری دارد.

2️⃣معمولا انسانهایی را که متدین به سایر ادیانند دعوت به تغییر دین میکند.

3️⃣بیشتر به خدای متشخص و انسانوار قائل است.

4️⃣بیشتر معطوف به بیرون از خود(the self) است.

5️⃣بیشتر معطوف به سعادت آتی و آنجهانی است.

6️⃣مبتنی بر ایمان و تعبد است.

7️⃣معمولا فاقد جنبه اسطوره ای نیست.

8️⃣بیشتر خواهان این است که شخص کاملا به معتقدات،اخلاقیات و عبادیات خاصی التزام ورزد و از آنها عدول نکند.

9️⃣خطابش متوجه همه انسانهاست.

🔟دارای طبقه ای به نام روحانیت هست که وظایف و امتیازات خاص خود را دارند.

🔻معنویت

1️⃣درباره هیچ دینی دعوی صدق انحصاری ندارد،بلکه هر دینی را تجربه معنوی ای میداند که از سایر تجارب معنوی (یعنی سایر ادیان) بی نیاز نیست.

2️⃣هیچ کسی را دعوت به تغییر دین نمی کند،بلکه از هر کسی می خواهد که واقعا ملتزم به دین خود باشد.

3️⃣به خدای غیرمتشخص و ناانسانوار قائل است.

4️⃣کاملا معطوف به درون«خود» است و با ساحات وجودی سروکار دارد.

5️⃣کاملا معطوف به سعادت کنونی و این جهانی است،در عین اینکه منکر زندگی پس از مرگ نیست به تعبیری،سعادت آجل را اولیه،و بلکه رویه دیگر سعادت عاجل میداند.همه چیز را به همین جا منتقل میکند و از اینرو،آزمون پذیر است و تعبدی نیست.

6️⃣به هیچ منبعی ایمان و تعبد نمی ورزد،بلکه همه احکام و تعالیم را به بوته آزمون شخصی میگذارد.(به تعبیر سقراط :زندگی آزموده)

7️⃣به هیچ وجه،جنبه اسطوره ای ندارد.

8️⃣یکسره خواهان حصول تجربه شهودی و بی واسطه عالم واقع است.از اینرو،برای معتقدات،اخلاقیات،مناسک و شعائر فقط تا آنجا ارزش قائل است که به حصول آن تجربه بینجامد.

9️⃣خطابش فقط متوجه انسانهایی است که استعداد و قابلیت سیر و سلوک دارند،در عین حال که می کوشد حتی المقدور انسانها را به این استعداد و قابلیت برساند.از آنهایی هم که نمی توانند اهل سیروسلوک باشند میخواهد براساس«هر چه بر خود نمی پسندی بر دیگران مپسند»زندگی کنند.(ذو مراتب بودن انسانها)

🔟دارای«روحانیت»نیست.اساتید معنوی طبقه ای را تشکیل نمی دهند و امتیازات خاصی ندارند.

👤مصطفی ملکیان،بررسی وضعیت فکر دینی در دنیای معاصر

یا سرِ بریده سخن گفت؟/ یک تامل تحلیلی در تاریخ


(مجتبی اصغری)

چند روز پیش یکی از دوستان پرسید بنظرت سخن گفتنِ سرِ بریده حسین(ع) صحت دارد؟!، طبیعتاً من مورخ نیستم و نمی‌توانم از نظر تاریخی جوابی دهم اما با توجه به شنیده‌ها پاسخ دادم که: «منابع مختلفی از شیعه این داستان را بیان کرده‌اند و از نظر عقلی هم امور خارق عادت در این جهان، زیاد اتفاق افتاده است و می‌افتد!، اما... اما به هیچ‌وجه امور خارق عادت نباید مبنای اثبات حقانیت قرار بگیرد چرا که غیرمسلمان‌ها از بودایی‌ و هندو گرفته تا شیطان‌پرست‌ها هم امور خارق عادت دارند!.»

من این پاسخ را فارغ از بررسی تاریخی این موضوع دادم، اما امروز و دیشب به شواهدی تاریخی در مورد این ادعا دست پیدا کردم که اینجا می‌نویسم تا ثبت شود:

۱- داستان سخن‌گفتن سر بریده امام که بسیاری از منابع شیعی نقل کرده‌اند، منقول از ائمه(ع) نیست. بلکه همه روایات این داستان به چند نفر یا یک نفر(زید ابن ارقم) که ادعا می‌کنند شاهد عینی بوده‌اند، می‌رسد. عمده منابع روایتی با این مضمون دارند که زید ابن ارقم، از صحابه کهنسال که در سال 61 هـ زنده بود، با رأس مبارک حسین(ع) مواجه می‌شود که آیه‌ای از قرآن را می‌خواند. مثلاً شیخ مفید(ره) آورده است:
عن زید بن أرقم أنه قال: مر به علی و هو علی رمح و أنا فی غرفه، فلما حاذانی سمعته یقرأ: (أم حسبت أن أصحاب الکهف والرقیم کانوا من آیاتنا عجبا) فقف- والله - شعری و نادیت: رأسک والله - یا ابن رسول الله - أعجب و أعجب: از زید بن ارقم روایت شده است که گفت: آن سر مقدس را که بر نیزه بود بر من عبور دادند و من در غرفه و بالاخانۀ خود نشسته بودم. چون برابر من رسید شنیدم که آیه مذکور را می‌خواند.


۲- حجت‌الاسلام رسول جعفریان، یکی از تاریخ‌پژوهان مطرح فعلی در برنامه «عاشورا و امروز ما» مورخ ۹۷/۶/۲۵ حین بیان نکاتی درباره زندگی یکی از راویان صدر اسلام، نکته‌ای گفت که شاید خود ایشان به اهمیت نکته‌ای که فرمودند، توجه نکرده باشند.
جعفریان مشغول معرفی یک راوی صدر اسلامی به نام «حصین ابن عبدالرحمان»(متوفای ۱۳۶ هـ) بود و بعضی خبرهایی را که او نقل کرده و به جای مانده است، برشمرد.
مثلا او خبرهایی درباره طیر ابابیل، جنگ خندق، قتل عمر، قتل عثمان، شهادت علی، عاشورا و ... نقل کرده که در تاریخ طبری و انساب‌الاشراف بلاذری انعکاس یافته. یکی از اخباری که او نقل کرده: سخن‌گفتن کشته‌شدگان جنگ صفین و بیان فضایل خلفا بوده است!(یعنی به ادعای حصین ابن عبدالرحمان، بعضی از کشته‌شدگان سپاه معاویه پس از مرگ، لب به سخن گشوده و فضایلی از خلفا ابوبکر، عمر و عثمان گفته‌اند!)
جعفریان پس از ذکر این خبر، بلافاصله گفت: معلوم است که این‌ها الکی ست و احتمالا مغرضان این مسایل را به عبدالرحمان نسبت داده‌اند.
اشاره ناخواسته جعفریان به این خبر، من را به نتیجه‌ای مهم رساند؛ این که جریاناتی در صدر اسلام برای اثبات حقانیت کشته‌شدگان خود، ادعای امور خارق عادت می‌کرده‌اند از جمله همین ادعای سخن گفتن پس از مرگ.
تمایل به طرح چنین ادعایی هم به نظر می‌رسد ریشه در داستان حضرت یحیی دارد، چه اینکه داستانی بین مردم راجع به ایشان وجود داشت که پس از شهادت، سخن گفته اند.
حالا اینکه داستان سر یحیی(ع) از کجا شکل گرفته است؟(با توجه به اینکه در قرآن نیامده)اطلاعی ندارم ولی با توجه به این که بروز معجزه به منظور هدایت مردم، در دوران پیش از ختم رسل خلاف عقل نیست، حداقل، استبعاد ذهنی ندارد و محتمل است.