شرح هر یک از روش ها:
1. روش فلسفی: روشی است که یک ضابطه دارد و آن ضابطه عبارت است از: "بنشین و بیندیش". به تعبیری دیگر در این روش، به هیچ آزمایشگاه و تجربه یی نیازی نیست. (شرح روش فلسفی در جلسه ی آینده مطرح می شود)

2. روش تجربی: روش "برو و ببین". به تعبیری دیگر در روش تجربی از حواس پنچگانه برای دریافت اطلاعات و شناخت استفاده می شود. آن دسته از پدیده ها و آن بخش از جهان را که بتوان از طریق ادراک حسی و یا درون نگری شناخت در حیطه و گستره ی علوم تجربی قرار می گیرد.
3. روش تاریخی: این روش را می توان روش "برو و بپرس" نام نهاد. رویدادهای تاریخی را از دیگران و گذشتگان می پرسیم. این روش اولا به مطالعه و شناخت رویدادها و پدیده هایی می پردازد که مربوط به زمان گذشته است و ثانیا رویدادها مربوط به گذشته ی انسان است و نه غیر انسان.
4. روش تفسیری:" بنشین و تامل کن". در روش تفسیری، بحث از فهم های متفاوت و متکثر از متن به میان می آید. اما متن، چیست؟ به چه چیزی متن گفته می شود؟ قبل از این که شرح مختصری در باره ی متن داده شود بیان یک نکته ضرورت دارد. آن نکته این است که: موجودات جهان را از یک لحاظ می توان به موجودات "دلالت گر" و "نادلالت گر" تقسیم نمود. موجودات دلالت گر، علاوه بر خودشان به غیر خودشان هم دلالت دارند، اما موجودات غیر دلالت گر، فقط به خودشان اشاره می کنند. به عنوان مثال، وقتی شخصی یک درخت و یا کوه را مشاهده می کند، ذهن او به سوی چیز دیگری جلب نمی شود. به تعبیری دیگر، درخت و کوه، فقط خودشان را به آن شخص نشان می دهند. اما تابلوی راهنمایی و رانندگی، علاوه بر این که نقوش و خطوط روی تابلو را نشان می دهند، مشاهده گر را به معنای دیگری هم می رساند. این که مثلا جاده باریک می شود و یا معناهای دیگر.

روش تفسیری بر این نکته استوار است که متن ها، دلالت گرند و از چیزهای دیگر حکایت گری می کنند. و ما با روش تفسیری به مدلولی نزدیک می شویم که مورد نظر مولف است.از این رو روش تفسیری، متن را در کانون توجه خود دارد.
سه نکته در باره ی متن
1. متن به همه ی این موارد اطلاق می شود: .متن مکتوب و نوشتاری، گفتارها، متن مضبوط مانند تابلوها، ایما و اشارات، ژست های بدنی. کسانی انسان را و طبیعت را نیز به منزله ی متن می شناسند. طبیعت از چه چیزهایی حکایت گری می کند: الف) این که خدا وجود دارد. ب) برخی گفته اند از وحدت خدا هم حکایت می کند. ج) برای کسانی، پدیده های طبیعی از صفات خدا حکایت می کند. د) گروهی دیگر معتقدند طبیعت به ما درس اخلاق می دهد. مانند سهراب سپهری. ه) گروه پنجم نیز معتقدند پدیده های طبیعی آدمی را در تنگاهای حیرت یاری می رساند مانند پائلوکوئیلو.

2. آیا متن ها text به تنهایی حکایت گرند و یا باید آنها را در context قرار داد تا معنای خودشان را به دست بیاورند. کسانی مانند اصولییون، فقها و قدما معتقد بودند که متن به تنهایی حکایتگر است. اما بعد از شلایرماخر و دیلتای، این ایده رد شد و معتقد شدند که برای فهم متن باید آن را در context قرار داد.

3. متن ها ممکن است یک معنا، دو معنا و یا بیشتر را القا کنند و از این جهت با یکدیگر متفاوتند. بنابر این می توان متون را با توجه تعداد معناها درجه بندی نمود. از گزاره های ریاضیات و منطق، یک معنا مستفاد می شود. معنا در بقیه ی متون به ترتیبی که می آید، فزونی می گیرد. متون فیزیک و شیمی، متون علوم انسانی، متون تاریخی، متون فلسفی، متون عرفانی، متون دینی و مذهبی، و در نهایت متون ادبی است که واجد بیشترین بار معنایی هستند. هر چه حکایت گری های متون افزایش یابد، تفسیر مشکل و مشکل تر می گردد.
این پرسش مطرح می شود که آیا می توان از تفسیر درست و یا تفسیرهای درست، سخن گفت؟
1.یک پاسخ این است که یک تفسیر درست است و می توان آن را تشخیص داد و بقیه ی تفسیرها نادرست است.
2.پاسخ دیگر می گوید: فقط می توانیم بگوییم کدام تفسیرها نادرستند و اما از باقی تفسیرهای مانده، نمی توانیم بگوییم کدام تفسیر درست و یا درست تر است.
3.پاسخ سوم معتقد است ما نمی توانیم بگوییم کدام تفسیر درست و کدام نادرست است.فقط می توانیم بگوییم کدام تفسیر روشمند است و یا کدام تفسیر روشمند نیست.
4پاسخ چهارم می گوید همه ی تفسیرها درست اند. (ایده ی مرگ مولف)
5. کسانی هم معتقدند همه ی تفسیرها نادرستند، حتی تفسیری که مولف از متن خودش ارائه می دهد.
6.و در نهایت، برخی قایلند به این که از میان تفسیرها، یک تفسیر درست و بقیه نادرستند. اما ما نمی توانیم آن تفسیر درست را تشخیص دهیم. از این رو همه ی تفسیرها (از جهت درستی و نادرستی) با هم برابرند.


شرح سه نکته ی پیش گفته:

- مفاهیم به دو دسته ی مفاهیم نظری و مفاهیم تجربی تقسییم می شود. مفهوم تجربی عبارت است از مفهومی که از طریق ادراک حسی و یا درون نگری قابل ادراک باشد. اما مفهوم نظری محصول ادراک حسی و یا درون نگری نیست و از روش تجربی به دست نمی آید. فرق دیگر مفاهیم نظری و تجربی در این است که برای به دست آوردن مفاهیم تجربی، کاملا منفعلیم اما ذهن ما در تولید مفاهیم نظری، کاملا فعال است. اصلا ذهن است که این مفاهیم را می سازد و عینیت خارجی ندارند. اغلب مفاهیم از جنس مفاهیم نظری اند.


مفهوم نظری حاصل نظریه پردازی در باره ی جهان است. به تعبیری دیگر، ما با جهان و هستی به نحو مطلقا خام مواجه نمی شویم، بلکه ذهن ما از پیش، دارای طرح واره و یا شابلنی است که آن را بر هستی می افکنیم تا موجودات را فهم کنیم. کانت برای شرح چنین ویژگی، از مفهوم مقولات فاهمه یی سخن می گفت. قدما معتقد بودند که عروض مفاهیم فلسفی در ذهن و اتصاف شان در خارج است. به این معنا که مفاهیم در ذهن تولید می گردند و در خارج از ذهن، مصروف می شوند. مانند مفهوم علیت، که عینیت خارجی ندارد بلکه امری ذهنی است و ما با تولید این مفهوم، جهان خارج و مناسبات میان موجودات را ادراک می کنیم.

2- هر شیئی، دارای دو گونه صفت است.
صفاتی که یک شیئی دارد، از آن رو که شیئی است. و صفاتی که شیئی دارد، از آن رو که شیئی خاص است. به تعبیر دیگر، موجودات واجد صفاتی عام هستند و در این صفات با سایر موجودات دیگر هیچ تفاوتی نمی کنند. صفاتی هم چون: موجود بودن، وحدت، تشخص، علیت، بالفعل بودن، از جمله ی صفات عام موجودات است. در زبان فلسفی به این صفات، امور عامه تعبیر می شود. در برابر امور عامه، امور خاصه قرار می گیرد. خاصه ها، صفات خاص شیئی است. امور عامه، معمولا واجد نقایضی هم هستند. به عنوان مثال، نقیض علیت، عدم علیت، نقیض وجود، عدم و نقیض وحدت، کثرت است. علاوه بر این، مفاهیم فلسفی، با مفاهیم متضایف هم همراهند. مثلا، برای تعریف مفهوم پدر، مفهوم فرزندی هم به میان می آید. بدون در نظر گرفتن مفهوم فرزندی، مفهوم پدر را و بدون مفهوم معشوق، مفهوم عاشق را نمی توان دریافت. نتیجه این که مفهوم فلسفی، هم بر امرعام و هم نقیض و هم متضایف آن مفهوم دلالت می کند.

3- روش فلسفی در سطحی حرکت می کند که با سایر روش ها در تضاد قرار نگیرد
. روش فلسفی در طول دیگر روش های دیگر است و از این رو مزاحم هیچ روش دیگری نمی شود. فلسفه در یک سطح خاص و علوم تجربی در سطح دیگر با موجودات روبرو می شود. از این جا است که موضوع متافیزیک سطح ها مطرح می گردد.

تقسیم بندی علوم:

1.گستره ی علوم تاریخی:

الف) خود تاریخ مثل: تاریخ اقتصادی جهان، تاریخ سیاسی جهان، تاریخ حقوق، تاریخ علم و فن و هنر، تاریخ دین و مذهب، تاریخ نهاد خانواده. و.... ب) لغت شناسی یک علم تاریخی است زیرا محقق با تتبعات تاریخی به معنای لغات می پردازد. ج) دستور زبان یا علم صرف و نحو. د) جغرافیای تاریخی، مانند: تاریخ شهر تهران، تاریخ شهر قاهره و یا تاریخ کشور ایران و ... در جغرافیای تاریخی تحولات و تغییرات جغرافیایی شهرف کشور و ...را مطالعه می کنند.

2.گستره ی علوم تجربی:

علوم تجربی به دو دسته ی بزرگ علوم تجربی طبیعی و علوم تجربی انسانی قابل تقسیم است. علوم تجربی طبیعی، سه رشته ی علمی دارد. فیزیک، شیمی و زیست شناسی. علوم تجربی انسانی شامل روان شناسی، جامعه شناسی، اقتصاد، سیاست، حقوق، اخلاق می شود.

3.گستره ی علوم فلسفی:

علوم فلسفی به چهار گروه بزرگ تقسیم می شود. اصناف علوم فلسفی را می توان در چهار دایره ی محیط بر یک دیگر ترسیم کرد. در دایره ی کوچک (دایره ی اول)، مابعدالطبیه، معرفت شناسی و فلسفه ی منطق قرار می گیرد. در دایره ی بزرگتر(دوم) این زیر شاخه ها قرار دارند: فلسفه ی ذهن. فلسفه ی زبان، فلسفه ی عمل، فلسفه ی اخلاق، فلسفه ی تاریخ، فلسفه ی دین، فلسفه ی عرفان، فلسفه ی هنر. در دایره ی سوم، این گروه قرار می گیرند: فلسفه ی تجربی انسان، فلسفه ی تاریخ، فلسفه ی الهیات، فلسفه یعلوم تجربی طبیعی، فلسفه ی اخلاق(به معنای دوم)، فلسفه ی زیبا شناختی، فلسفه ی حیات، فلسفه ی علوم تفسیری، فلسفه ی علوم اجتماعی. در دایره ی چهارم: فلسفه ی فیزیک، فلسفه ی شیمی، فلسفه ی زیست شناسی، فلسفه ی سیاست، فلسفه ی جامعه شناسی و ....

دو نکته: در هر دایره یی که بخواهید اتخاذ موضوع کنید، ابتدا باید در موضع تان در دایره ی قبل از آن روشن و شفاف شده باشد. بنابر این تمام شاخه های فلسفی به مابعدالطبیعه، معرفت شناسی و فلسفه ی منطق محتاجند. و نکته ی دوم این که سه قسم مابعدالطبیعه و معرفت شناسی و منطق با یک دیگر، نیاز دو سویه دارند.

4.گستره ی علوم تفسیری:

گستره ی علوم تفسیری و به یک معنا، آن چه امروزه با عنوان هرمنوتیک از آن یاد می کنند، به این بستگی دارد که کدام متن مورد تفسیر قرار می گیرد. به تعبیر دیگر به تعداد متونی که مورد تفسیر هرمنوتیکی قرار می گیرد، شاخه های علم تفسیری داریم. مثلا: هرمنوتیک متن، هرمنوتیک دینی و مذهبی(به معنای تفسیر متون دینی و مذهبی)، هرمنوتیک ادبی، هرمنوتیک فلسفی. هرمنوتیک فلسفی وقتی ممکن است که همه ی موجودات و هستی را چون هایدگر و گادامر، به منزله ی یک متن و موجود دال بدانیم.

"روشن شناسی تحقیق در علوم انسانی: در سه جلسه گذشته، چهار روش کسب معرفت مورد بررسی قرار گرفت. اما اکنون به منابع معرفت و سنخ شناسی آن اشاره می شود. منابع معرفت، یعنی کانال هایی که از طریق آنها با واقعیت مواجه می شویم. به طور کلی شش منبع معرفت مورد اجماع معرفت شناسان است. 6 منبع شناخت عبارت است از:

1.ادراک حسی. از طریق حواس پنجگانه، یا همان حواس ظاهر

2.درون نگری. حالات روانی و یا حالات زیست شناختی مرتبط با روان شناختی، از طریق درون نگری حاصل می آید. حالات روانی مثل گرسنگی، تشنگی، خستگی جسمی، عشق، امید، یاس، رنج، اراده، خواسته و... از طریق درون نگری ادراک می شود. قدما معتقد بودند که ما از طریق درون نگری به چهار گونه علم دست می یابیم: علم به نفس، علم به قوای نفس، علم به افعال نفس و علم به انفعالات نفس

3.حافظه

4.شهود. در این جا مراد شهود عرفانی نیست بلکه شهود دکارتی و یا شهود عقلی است. این نوع از شهود به این معنا است که مثلا وقتی به ذهنتان رجوع می کنید می بینید نمی توانید به این گزاره اعتراف نکنید که هر کس سن خودش است.

5شهادت (گواهی)

6.استدلال. به نظر ارسطوئیان، استدلال سه قسم دارد: استدلال قیاسی، استدلال استقرائی و استدلال تمثیلی. اما امروزه استدلال تمثیلی نامعتبر شناخته می شود. و به جای آن، استدلال فرضیه ای جایگزین شده است. چارلز ساندرس(1914-1839) این استدلال را "استنتاج از راه بهترین تبیین" نام نهاده است. Inference to the best explanation.

شش دسته منبع شناخت را می توان در دو گروه کلی جای داد و آن، ادراک حسی و ادراک عقلی است. فرق حس و عقل این است که "حس"، دیدن شاهدانه ی جهان و "عقل"، دیدن غایبانه ی جهان و از طریق استدلالات عقلانی است. اکنون می توان چهار دیسیپلین پیش گفته را از این جهت مورد مطالعه قرار داد که از عقل و یا حس چقدر استفاده می کنند.

تمییز علوم انسانی از علوم غیر انسانی:

علوم انسانی به علومی گفته می شود که در باره ی انسان و یا در باره ی معلول های انسان سخن می گوید، و علوم طبیعی، معطوف به هر چیزی دیگر غیر انسان است

در تقسیم بندی علوم، روان شناسی، مهمترین علم انسانی است زیرا موضوعش خود انسان است. زبان شناسی، هرمنوتیک و رفتار شناسی هم علم انسانی محسوب می شوند. هر علمی هم که به ساخته ها، مصنوعات و یا به عبارتی، معلول های انسان می پردازد نیز جزو علوم انسانی اند مثل: اقتصاد، تعلیم و تربیت، حقوق، اخلاق، دین و مذهب، خانواده، علم و فن و هنر.

از مجموعه ی علوم فلسفی، مابعدالطبیه جزو علم انسانی نیست زیرا به امور عامه و یا ویژگی های مشترک میان همه ی موجودات می پردازد. اما معرفت شناسی و منطق و مجموعه ی آن چه در دایره ی دوم و سوم و چهارم فلسفه (که قبلا از آن بحث شد) آمد، جزو علوم انسانی محسوب می گردد. با این شرح که آن چه که در دایره ی دوم آمده است مانند: فلسفه ی زبان، فلسفه ی عمل، فلسفه ی اخلاق و فلسفه ی دین و نظایر این ها، همه ی این ها بحث های فلسفی و عقلی در باره ی مخلوقات انسانی هستند. زبان، دین و یا اخلاق، مخلوق و معلول انسان تلقی می شوند. اما آن دسته از فلسفه هایی که در دایره ی سوم آمده است، بحث های عقلی در باره ی انواع دیسیپلین های متفاوت است. به تعبیر دیگر، مضاف الیه فلسفه در دایره ی سوم، همه شان دیسپیلین اند. مانند فلسفه ریاضی، فلسفه ی فقه و یا فلسفه ی الهیات و... در این جا خود ریاضی، فقه و یا الهیات، یک رشته ی علمی هستند. در این جا هم فلسفه یک رشته ی علمی است و هم فقه و الهیات و..

معرفت درجه ی اول به معرفتی اطلاق می گردد که مضاف و مضاف الیه، سر جمع یک رشته ی علمی محسوب شود. مثل فلسفه ی دین که به صورت کلی یک رشته علمی محسوب می شود.

معرفت درجه ی دوم به معرفت ناظر به معرفت درجه ی اول اطلاق می گردد. به این معنا که مضاف و مضاف الیه این دسته از معرفت ها، هر کدام شان به تنهایی یک رشته ی علمی اند. مثلا فلسفه ی الهیات، معرفت درجه ی دوم است زیرا هم فلسفه یک رشته ی علمی است و هم الهیات به منزله ی رشته ی علمی شناخته می شود.

رفع یک اشکال: برخی، فلسفه را به فلسفه های مضاف و فلسفه های غیر مضاف تقسیم می کنند. این در حالی است که همه ی فلسفه ها مضاف اند و فلسفه ی غیر مضاف نداریم. زیرا فلسفیدن، ناظر و معطوف به چیزی و مسئله یی است. فلسفیدن محض وجود ندارد. اما فلسفه را که تماما مضاف اند می توان به دو دسته تقسیم کرد:

الف) یک بار فلسفه، بحث عقلانی و فلسفی در باره ی یک شاخه ی علمی است. به تعبیر دیگر، در این جا مضاف، یک رشته ی علمی است.

ب) و یک بار فلسفه، بحث عقلانی در باره ی چیزی است که شاخه ی علمی محسوب نمی شود. به تعبیری دیگر، فلسفه معطوف به یک رشته ی علمی و دیسیپلین خاصی نیست.

در باره ی هر روش علمی (دیسیپلین های تجربی، فلسفی، تاریخی و تفسیری)، می توان سخن فلسفی گفت. تمام آن را که چه فلسفه های مضاف درجه ی دوم(معرفت درجه ی دوم)، در باره ی علوم می گویند، می توان در چهار گروه صورت بندی کرد:


1.ایضاح مفهومی مفاهیم کلیدی آن علم. (در مقام تصور)

توضیح آن که همه ی علوم دارای یک سری مفاهیم اصلی و بنیادینی هستند که یا از مقوله ی مفاهیم مابعدالطبیعه اند و یا مفاهیمی غیر مابعدالطبیعه. به عنوان مثال، برخی از مفاهیم کلیدی در روان شناسی، مفهوم "روان" و مفهوم "هوش" و.. است و یا در جامعه شناسی، مفهوم همبستگی، جامعه و نظایر این ها از مفاهیم کلیدی محسوب می شوند. سخن فلسفی در باره ی مفاهیم این است که مشخص شود هر یک از مفاهیم، یک جوهر است؟ عرض است؟ خاصه است؟ یک نسبت است؟ رویداد است؟ فرایند است؟

2. بحث در باره ی صحت و سقم پیش فرض های بنیادین هر علم (در مقام تصدیق)
هر علم بر پیش فرض هایی استوار است. عالمان هر علم برای آن که کارشان را پیش ببرند ناچارند این پیش فرض را مسلم بینگارند و در باره ی آنها چون و چرا نکنند. در این جا است که بحث درباره ی پیش فرض های هر علم به عهده ی فلسفه است.یکی پیش فرض های هر علم، در ناحیه ی متدلوژی است. بنابر این فیلسوف در باره ی روش شناسی هر علم نیز داوری می کند.

3.نشان دادن تقدم و تاخر هر علم نسبت به سایر علوم به لحاظ معرفت شناسی
علوم نسبت به یکدیگر، تقدم و تاخر معرفتی دارند. "هر کس نداند که مقدمات ورورد به علم مورد علاقه اش چیست و قبلا آن را فراهم نکرده باشد، با مقدمه ی غلط وارد آن علم می شود".

4.کشف لوازم و مقتضیات فلسفی دستاوردهای هر علم
پذیرش هر دستاوردی در علم، سبب می شود یک سلسله دیدگاه های دیگر هم بر دوش پذیرنده ی آن دستاوردها بیفتد. به نحوی که نمی تواند شانه از زیر بار آنها خالی کند.
علوم انسانی تجربی، دست کم دارای نه روش و متد تحقیق است که عبارت است از: 1.روش سنتی(قیاسی- قانونی) روش پوزیتیویستی. 2.روش چهارچوبی. 3.روش جهان نگری 4. روش تاریخی 5. روش منظومه ای(سیستماتیک و ساختارگرایانه) 6.روش تبیینی 7.روش وجودی – پدیدار شناسانه 8.روش تفسیری 9.روش تلفیقی

چهار روش تبیین عمل انسانی:

پارسنز(فیلسوف آمریکایی) برای تبیین عمل انسان، چهار تبیین را پیشنهاد می کند و معتقد است هر تبیینی در نهایت به یکی از این چهار گونه تبیین منتهی می شود. انواع چهارگانه ی تبیین های عمل انسانی از نظر پاسنز عبارت است از:

1.تبیین ساختاری. در این تبیین فرض بر این است که هر عمل انسانی، با توجه به عوامل مادی که بر انسان احاطه دارد، شکل می گیرد می توان علم یابی کرد. عومل مادی که بر انسان احاطه دارند عبارتند از: الف)ویژگی های جسمانی کنشگر. ب)اقلیم جغرافیایی(محیط زیستی که آن عمل در آن رخ داده است). ج)عوامل مادی که انسان خودش را در آن می یابد مثل وضعیتی که به توزیع ثروت ورفاه و خوشبختی و ...می پردازد. یا این که فرد خود را در فقر و غنا می یابد.

2.تبیین نهادی. تبیین نهادی، توصیه می کند که برای فهم رفتارها، باید سراغ بشر ساخته ها و مصنوعات انسانی برویم. نهادها از ساخته ی های بشری محسوب می شوند. هم چنین قواعد اجتماعی و فرهنگ را انسان خلق کرده است. قواعد اجتماعی به نوبه ی خود به شش دسته تقسیم می شود: قواعد اخلاقی، قواعد حقوق، قواعد ناشی از عرف و عادات و اداب و رسوم، قواعد دینی و مذهبی، قواعد زیباشناختی و قواعد مصلحت اندیشانه.

3.تبیین نگرشی.
در این شیوه گفته می شود که برای تبیین عمل انسانی باید به نگرش عاملین آن رفتارها توجه کرد. نگرش یعنی مجموعه یی از عوامل معرفتی و یا احساسی، عاطفی و هیجانی. این نوع تبیین، معتقد است کنش آدمی را نگرش ها رقم می زنند و شکل می دهند. اما در باب این که نگرش های ما چگونه شکل می گیرد و از کدام آبشخور سیراب می گردد، برخی معتقدند، این تعلقات و وابستگی های ما به گروه ها و اجتماعات است که سبب می گردد نوع خاصی نگرش در ما شکل گیرد.

4.تبیین روان شناختی.
در این نوع تبیین، گفته می شود که باید به درون عامل مراجعه کرد. یعنی به ساختار روانی هر کنشگر رجوع شود تا رفتارهای او قابل فهم گردد. تفاوت در ساختار روانی سبب می گردد که کنش ها و واکنش های هر فرد نسبت به افراد دیگر متفاوت شود.

قائلان به رویکرد نهادی و ساختاری معتقدند، این جهان است که رفتار انسان را هم چون سایر موجودات (نبات، جماد و حیوان)، تعیین می کند و آدمی را به سمت و سوی کنش خاصی سوق می دهد، بنابر این، توصیه ی این دو رویکرد این است که باید از متدولوژی علوم طبیعی استفاده کرد. اما رویکرد نگرشی و روان شناختی، در جهت عکس رویکرد نهادی و ساختاری، رفتار و اعمال آدمی را نتیجه ی تلقی و تصوری می دانند که ما آدمیان از جهان داریم.

به عبارت دیگر، این تلقی ما از جهان است که رفتار ما را می سازد و نه جهان واقع. به عنوان مثال؛ این که آدمی در هنگام وقوع زلزله چه رفتاری از خود بروز می دهد، ربطی به زلزله ندارد بلکه به تلقی او از این رویداد وابسته است.

رویکرد ساختاری و روان شناختی، در باره ی انسان، حکم کلی و تعمیم یافته صادر می نمایند، زیرا معتقدند رفتار انسان یا از سوی جهان تعیین می شود(رویکرد ساختاری) و یا توسط عوامل روان شناختی شکل می گیرد، (رویکرد روان شناختی). به سخن دیگر، از آن جا که علل واحد و یگانه ای، رفتار آدمیان را می سازد پس می توان در باره همه ی انسان ها، حکم کلی صادر کرد. اما دو رویکرد نگرشی و نهادی نمی توانند احکام کلی برای انسان ها صادر کنند زیرا بر این نکته تاکید می کنند که رفتار انسان یا توسط نگرش ها تعیین می شود و نگرش ها بسیار متعدد و متکثرند، و یا از سوی نهادهای اجتماعی، شکل می یابد، و نهادها در جوامع و زمان های مختلف، بسیار متفاوتند.

پوزیتیویسم:

پوزیتیویسم به رویکرد ساختاری تعلق دارد، از این رو از روش علوم طبیعی استفاده می کند. این رویکرد، میان انسان و سایر موجودات تفاوت ماهوی و کیفی قائل نیست و تفاوت میان انسان با سایر موجودات را فقط در ناحیه ی کمیت ها می داند. فرانسیس بیکن (فیلسوف قرن 17) در برابر این پرسش که آیا انسان با غیر انسان، فرق ماهیتی دارد یا خیر؟ معتقد بود که میان انسان و غیر انسان تفاوت ماهوی وجود ندارد. هم چنین فرانسیس بیکن، معتقد بود که برای شناخت جهان، فقط و فقط باید از روش استقراء – آزمایش بهره گرفت. استقرا برای یافتن حکم و آزمایش برای آزمودن حکم. هم چنین بیکن از چهار بت و یا خطای ذهنی نام می برد که مانع شناخت ما از جهان می شود. چهار بت بیکن عبارت بود از: بت بازار، بت قبیله، بت غار و بت تماشاخانه.

بعد از بیکن، گالیله دو ادعا را مطرح کرد: اولا گالیه مدعی بود که گر چه امور واقع عالم طبیعت، نا یک نواختند، اما همین امور نا یکنواخت، زیر پوشش قوانینی یک نواخت قرار دارند. ثانیا، مدعای گالیله این بود که یک نواختی طبیعت با روش ریاضی، قابل اکتشاف است. از این زمان بود که مفهوم "عدد" زبان علم گردید و امری بسیار مهم شد. در پی اهمیت یافتن مفهوم عدد و "سیطره ی کمیت"، این گونه شد که اگر علم بخواهد در باره ی واقعیت حرف بزند، باید کیفیت ها را به کمیت تبدیل کند. مثلا در علم نباید از رنگ قرمز و یا سبز و ... سخن گفت، بلکه باید از فرکانس های نور سخن راند و هر رنگ را با فرکانس خاصی معلوم کرد. و یا در روان شناسی به جای هوش باید از ضریب هوشی سخن گفت. با ورود ریاضی و کمیت گرایی در علم، به واقع تبیین های غایت شناسانه، رنگ باخت. زیرا غایت و یا هدف، قابل کمی شدن نیست.

فیلسوفان برای همه ی پدیده ها دو علت بر می شمردند: اولا علت غایی و ثانیا علت فاعلی. در علت غایی از انگیزه ی به وجود آمدن آن پدیده و در علت فاعلی، به چگونگی شکل گیری و به وجود آمدن پدیده ها، توجه می شود. به عنوان مثال، در برابر پدیده ای مانند زلزله دو گونه پرسش می توان مطرح نمود. گاهی می پرسیم که زلزله چگونه به وجود می آید؟ (پرسش از علت فاعلی) و گاهی می پرسیم چرا زلزله اتفاق می افتد، به عبارتی دیگر، کدام هدف و انگیزه در وقوع زلزله موثر است؟(پرسش از علت غایی). تا قبل از بیکن، عمدتا به علت غایی توجه می شد، اما پس از این، پرسش به سمت علت فاعلی چرخش کرد و به چگونگی شکل گیری پدیده ها توجه شد.

نیوتن نیز تایید آزمایشی را مطرح کرد و معتقد بود باید شرایطی که در آن، گزاره تایید می شود مورد توجه قرار گیرد. در این میان هابز نخستین کسی است که این بحث را پیش کشید که انسان مشمول قواعدی است که بر همه ی موجودات عالم، حاکم است. هابز کسی است که توجه ما را به علوم انسانی در برابر علوم طبیعی جلب کرد. هم چنین هابز این موضوع را مطرح کرد که جهان طبیعت چیزی جز ماده ی در حال حرکت نیست و عالم انسانی نیز بر همین قاعده استوار است. از این رو در رساله یی کوچک می خواست اثبات کند حواس پنج گانه و تفکر نیز همان ماده ی در حال حرکت است.

بعد از هابز، اگوست کنت نخستین کسی است که بر خلاف پیشینان، موضع عملی برایش مهم تر بود و از روی دغدغه ی عملی به این نتیجه رسید که تاریخ بشر، سراسر، تاریخ آشفتگی و رنج است. کنت معتقد بود که در هیچ مقطعی از مقاطع زندگی بشری نیست که آشفتگی در اجتماع و رنج در ساحت روان جریان نداشته باشد.. کنت، معتقد بود که تاریخ آشفتگی و رنج، محصول رجوع انسان به ادیان و فلاسفه، و گرفتن رهنمود از آنها بوده است. در نظر او نقطه مشترک ادیان و فلسفه، در نادیده گرفتن واقعیت های عینی است.

اگوست کنت معتقد بود که ذهن انسان از سه مرحله گذر کرده است:

مرحله ی اول: مرحله ی الاهیاتی و یا تئولوژیکال است. در این مرحله، ذهن آدمی علت هر چیزی را در اراده ی خدایان، الهه ها، فرشته ها و موجودات ماورا طبیعی، جستجو می کند.

مرحله ی دوم: مرحله ی متافیزیکال و یا ما بعدالطبیعه است. در این مرحله، ذهن، در باره ی علت پدیده ها با یک سلسله مفاهیم انتزاعی سخن می گوید. مفاهیمی مانند: وجود، ماهیت، وحدت، کثرت، ثبات، تغییر، علت ، معلول و نظایر این ها

مرحله ی سوم، مرحله ی اثباتی است که از نیمه ی اول قرن نوزدهم آغاز می گردد. این مرحله را نیز مرحله ی مثبت اندیشی، پوزیتیویسم و مرحله علم نیز نام نهاده اند. در این مرحله است که نه به اراده ی خدایان رجوع می شود و نه به فلاسفه. بلکه واقعیت ها و آزمایش آنها مورد توجه قرار می گیرد.

جان استوارت میل معتقد بود که علت اصلی عقب ماندگی علوم انسانی، این است که از روش علوم طبیعی، دست برداشته است. استوارت میل (فیلسوف قرن 19) قیاس را بی اعتبار می دانست مگر این که قیاس در نهایت بر استقراء بنا شود. ثانیا، یک مبنای منطقی – فلسفی را برای تجربه گرایی فراهم کرد. بعد از استوارت میل، از فیلسوفی باید نام برد که چندان شناخته شده نیست. فیلسوف مورد نظر، آواناریوس (avenarius) است که ایده ی "نقدگرایی تجربی" (empiric criticism) را بنا نهاد.

مارکسیست ها از این ترم تئوریک استفاده ی فراوانی بردند. نقدگرایی تجربی، به این معنا است که هر اندیشه یی فقط با رجوع به تجربه ممکن می شود. از نظر آواناریوس، فقط یک منبع شناخت وجود دارد و آن "تجربه" است. تجربه نیز همان داده های حسی است. ارنست ماخ نیز معتقد بود که تنها یک منبع شناخت وجود دارد و آن، "احساس" یا همان حواس پنجگانه است. به دنبال نقدهایی که از سوی کسانی چون دیلتای، ماکس وبر، هوسرل و ویلیام جمیز و دیگران، نسبت به پوزیتیویسم ابراز شد، فیلسوفان پوزیتیویست، بدون آن که وارد معرکه ی پاسخ به مخالفین شوند، به رفع کاستی ها و اشکالات این روش پرداختند. در نتیجه ی این رویارویی، پنج مشرب پوزیتیویستی شکل گرفت.

صورت بندی پنج گانه ی پوزیتیویسم عبادت است از:

1- پوزیتیویسم منطقی

پوزیتیویسم منطقی یا همان حلقه ی وین، در ابتدا بیشتر از ارنست ماخ تاثیر می گرفتند. فیلسوفان این مشرب، مانند کارناپ، شیلینگ، ایر و رایشنباخ، عمدتا در پی پاسخ دادن به این پرسش بودند که معرفت را بر کدام پایه بنا کنیم تا معرفت، یقینی شود؟ در رویکرد، دست یافتن یه معرفت یقینی یک فایده ی نظری و دو فایده ی عملی در پی خواهد داشت. سود نظری در معرفت یقینی این است که ان مقدار شناختی که از عالم واقع به دست می اوریم، واقعا شناخت است و نه خرافه، توهم، خطا، هزیان فکری. از سوی دیگر، فقط با شناخت یقینی است که مشکلات فردی و اجتماعی عملی ما رفع می شود. دومین فایده ی عملی معرفت یقینی، این است که سبب کاهش اختلاف میان مردم می گردد. زیرا هم گرایی افکار به سود حقیقت، مساوق است با هم گرایی صاحبان افکار به سود کاهش اختلاقات.

سه ویژگی معرفت یقینی:

الف) از فلسفه (مابعدالطبیعه) دور باشد

ب) از آموزه های ادیان و مذاهب، دور باشد.

ج) از فهم عرفی دور باشد.

پوزیتیویست ها معتقد بودند، گستره ی علم صرفا منحصر می شود در "توصیف نظم های مشاهده شده در محسوسات". علم نباید از مرز توصیف فراتر رود و به کار تبیین و تحلیل رو آورد. توصیف یعنی مواجهه ی با عالم واقع از طریق احساس و حاصل این مواجهه را در قالب قضییه بیان کردن. هم چنین همه ی الفاظ و مفاهیم به کار رفته در قضییه، باید الفاظ و مفاهیم محسوس باشد.

نظم، یعنی با هم آمدن متوالی رویدادها. اما برای این در پی هم آمدن رویدادها نباید از مفهوم علیت استفاده کرد، زیرا علیت، لفظ غیر محسوس است. به واقع، پوزیتیویست های منطقی، با استفاده از "تیغ اکام"، در پی آن بودند که عالم را از مجموعه ی عواملی بپیرایند که نه تنها جهان را شلوغ کرده اند بلکه با معرفت یقینی هم ربط و نسبتی هم ندارند. هم چنین، پوزیتیویست های منطقی معتقد بودند، توصیف دقیق به ما قدرت پیش بینی می دهد. گویا می خواستند بگویند که از توصیف می توان به پیش بینی رسید، بدون این که نیازی به تبیین باشد.

مدعیات حلقه وین را می توان در سه مورد زیر خلاصه کرد:

الف) منبع شناخت فقط در "احساس" منحصر است.

ب) با "احساس"، خیلی چیزها را نمی توان شناخت از جمله علیت را. پس باید از شناخت آنها صرف نظر کنیم.

ج) همین مقدار معرفتی که از طریق احساس به دست می آوریم کافی است برای این که مسایل نظری را حل کنیم و مشکلات عملی و روزمره را رفع نماییم.