مراد از معنوي شدن اين است كه جوانان ما داراي زندگي اي شوند كه در آن آرامش دروني، شادي، اميدواري، رضايت باطن داشته و زندگي برايشان معني دار باشد. به نظر من براي معنوي شدن پنج مؤلفه خيلي مهم است: جوان به جاي اينكه دستخوش هزاران اضطراب و تشويش باشد بايد باطن آرامي پيدا كند، به جاي اينكه افسرده باشد بايد از لحاظ رواني شاد شود به جاي اينكه نا اميد و دست به گريبان يأس باشد آدمي اميدوار به زندگي گردد، عوض اينكه دائماً با خودش نزاع داشته باشد بايد يك نحو رضايت باطن در خويش احساس كند تا هيچ گاه دستخوش عذاب وجدان نباشد و هميشه يك ملامت گر دروني او را لگدمال نكند و از همة اينها مهم تر اين است كه زندگي برايش معني دار باشد و خيال نكند كه او را به زور وادار به كاري كرده اند و او هم بايد بگذارد تا از بين برود. بايد زندگي برايش معني دار باشد و به سوي هدفي فراتر از زندگي مادي برود.


به نظر من اديان آمده اند كه چنين انسان هايي را پرورش دهند. وقتي اين همه در دين گفته مي‌شود «الا بذكر الله تطمئن القلوب» با ياد خدا دل آرام مي‌گيرد. وقتي در قرآن آمده است كه حضرت ابراهيم(ع) خطاب به خدا گفت «رب ارني كيف تحي الموتي قال أو لم تؤمن» خدا در جواب ابراهيم گفت: آيا ايمان نداري؟ «قال بلي ولكن ليطمئن قلبي» ايمان دارم ولي، يك چيز مهم تر از ايمان است كه ندارم و آن آرامش دل است. يا بالاتر از آن، در قرآن وقتي مي‌خواهند اوج يك انسان را نشان دهند به او خطاب مي‌كنند: «يا ايتها النفس المطمئنه» اين آرامش و رها بودن از اضطراب و تشويش، علامت يك انسان معنوي و هميشه شاد است يا : «ان أولياء الله لا خوف عليهم و لا هم يحزنون» حزن ندارند، شاد هستند،

انسان معنوي رجاء به خدا دارد و هيچ وقت دستخوش يأس نمي‌شود. به نظر من ما مي‌توانيم انسان هاي اميدواري بپرورانيم كه به تعبير علي بن ابي طالب(ع) «لا يرجون احد منك الا ربه» به خداي خودشان اميدوار باشند. بهداشت رواني يك انسان معنوي به اين است. از طرفي به نظر مي‌آيد انسان معنوي كه بايد رضايت باطن داشته باشد نبايد با خودش نزاع داشته باشد ما وقتي نزاعمان با ديگران تمام مي‌شود نزاعمان با خودمان شروع مي‌شود، اين كه خواب به چشممان نمي‌رود، اينكه از اين پهلو به آن پهلو مي‌شويم به اين خاطر است كه از خودمان بدمان مي‌آيد و از خويش متنفريم.

از همه اينها مهم تر اين است كه بايد زندگي براي انسان معنوي، معنادار باشد. اينگونه نباشد كه خيال كنيم پدر و مادر ما را به زور به دنيا آوردند حال بايد بگذاريم شصت، هفتاد سال بگذرد تا برگرديم به جائي كه از آنجا آمده ايم بلكه بايد فكر كند كه اين هديه اي است كه به او داده شده و اين هديه را بايد براي كسب چيزي ارزشمندتر از خودش صرف كند. به نظر من براي انجام اين كار بايد،‌تقدم و تأخرها عوض شوند؛ يعني به جاي اينكه اول فقه آموزش داده شود بعد كلام و بعد اخلاق، اول بايد به اخلاق جوانان توجه كنيم، كارهاي عميق اخلاقي كنيم بعد كارهاي الهياتي و كلامي و در رتبه آخر هم كارهايي كه مربوط به فقه و ظواهر اعمالي، كه ما درست عكس اين را عمل مي‌كنيم.

من در جاي ديگر هم نوشته ام (مقالة اسلامي شدن دانشگاه) ما به دانشگاه هايي كه جوانان معنوي پرورش دهد نياز داريم، نه جواناني كه امروز نه براي خودشان نفعي دارند نه جامعه از آنها نفعي مي‌برد چرا كه همه چيزشان دستخوش يك نوع ماديت اخلاقي است من بارها گفته ام: از نظر فلسفي، مادي نيستند، اگر از اكثرشان بپرسي خدا را قبول داري يا نه چه بسا مي‌گويند قبول دارند، زندگي پس از مرگ را قبول دارند يعني به لحاظ فلسفي ماترياليسم نيستند اما از نظر اخلاقي ماترياليسم اند. يعني چنان زندگي مي‌كنند كه گويي خدايي در كار نيست، زندگي پس از مرگي در كار نيست، اين را مي‌گويند ماديت اخلاقي، بايد از جوانان ما گرفته شود و به جايش معنويت اخلاقي پديد آيد و متأسفانه ما به اين مهم نمي‌پردازيم. *