فطری بودن یا آرزواندیشانه بودن آموزه های دینی؟!
🔹من از شما صادقانه می پرسم وقتی قدمای ما می گفتند:«این آموزه ها مطابق با فطرت است» منظورشان چه بود؟قاعدتا منظور آنها این بود که هر کس که به خودش رجوع کند می بیند که گزاره دینی برای او قابل قبول تر از نقیض آن است یعنی نسبت به این گزاره پذیرایی بیشتری دارد تا نسبت به نقیض این گزاره و لذا می گفتند این گزاره فطری است.این دیدگاه،دیدگاهی بسیار خوش بینانه است.اما همین واقعیت – یعنی پذیرندگی بیشتر نسبت به گزاره های دینی – را می توان با دیدگاه منفی و بدبینانه ای هم گفت،و آن اینکه بگوییم گزاره های دینی آرزو اندیشانه اند،یعنی حاصل آرزواندیشی های آدمی اند.یعنی اینکه اگر واقعا شما باشید و شما آیا دوست دارید جاودانه باشید یا دوست دارید جاودانه نباشید؟طبعا دوست دارید جاودانه باشید؛دین نیز می گوید اتفاقا جاودانه اید.یا اگر شما باشید و خودتان آیا انصافا دوست دارید- به گفته هایدگر و هایدگریان پرتاب شده در عالم باشید یا دوست دارید یک مراقب،حافظ،هادی،محدث،و مُبقی بسیار دلسوز شما و بسیار دل نگران شما وجود داشته باشد؟خدای دلنگران و دلسوز بسیار مهم است.از همه چیز مهمتر اینکه خدای انسان دل نگران است.به تعبیر عامیانه یعنی برای شما بال بال میزند،دغدغه شما را دارد بی خیال شما نیست نسبت به وضع و حال شما فارغ البال نیست؛نسبت به سرشت و سرنوشت شما دغدغه دارد.شما کدام را دوست می دارید؟اینکه در عالم تنهای تنها باشید،یا اینکه موجودی همیشه دل نگران شما باشد و همیشه بگوید«بنده ام کجا رفت؟کجا آمد؟پایش نلغزد؛کسی گولش نزند؛هدایتش کنم،رزقش را برسانم»؟طبعا این دومی را دوست دارید.آنگاه دین نیز می گوید اتفاقا همین دومی درست است و قس علی هذا.
🔹شما دوست دارید که به شما بگویند اگر بدی برایتان پیش آمد از باب آزمایش است یا بگویند نتیجه شکست است؟اصلا آیا می دانید که در ادبیات قدیم پیروزی و شکست وجود نداشت؟ما امروزه وقتی کسی در یک جریان عاشقانه کلاه سرش رفت،و یکی دیگر آمد معشوقش را زد و برد می گوییم این شخص در زندگی شکست خورد و شکست عشقی داشت.درباره دیگری می گوییم در امتحاناتش شکست داشت؛نمره هم خوب آورد ولی رقیبش پسرخاله رئیس دانشگاه بود و نمره بیشتری آورد.ما به اینها می گوییم«شکست».اما اگر دقت کنید اصلا تعبیر شکست و پیروزی در ادبیات سنتی وجود ندارد.چون ادبیات سنتی می گفت این از باب ابتلا و آزمایش است و شکستی در کار نیست.آیا شما این عقیده را بیش از آن شکست دوست نمی دارید؟البته که بیشتر دوست می دارید.لذا این عامل نیز باعث می شد که انسانها آنچنان تضادی احساس نکنند.
🔹حال چون می بینیم دین آن چیزهایی را که ما می خواهیم می گوید،فکر می کنیم آن چیزی را می گوید که«واقع»است.چون اصلا آرزواندیشی یعنی همین.آرزواندیشی یعنی:«x،y است،چرا؟چون من خوش دارم که x،y باشد».اگر بخواهیم به تعبیر خودمانی تری برای شما بگویم چه موقع شاخک های ذهنی انسان می جنبد؟وقتی که کسی بگوید زندگی پس از مرگ وجود ندارد یا وقتی که بگوید وجود دارد؟معلوم است؛همین که می گوییم زندگی پس از مرگ وجود ندارد؛اندکی ناراحت می شویم.خب ادیان هم که نمی گفتند زندگی پس از مرگ وجود ندارد.خلاصه اینکه ادیان مطابق با فطرت سخن می گفتند؛ولی مطابق با فطرت یعنی چه؟یعنی مطابق با آن چیزی که ما نسبت به آن پذیرندگی بیشتری داریم تا نسبت به نقائض آن.
❓در ادیان مخصوصا اسلام می بینیم که وقتی پیامبر مسئله زندگی پس از مرگ و جاودانگی را مطرح میکند مخاطبانش در مقابل این سخن حساسیت و مقاومت زیادی به خرج می دهند.یعنی ظاهرا برای این انسانها بسیار سنگین بوده که این سخن را بپذیرند.در آیات قرآن نیز فراوان گفته شده که آیا بعد از اینکه می میریم دوباره زنده می شویم؟!یعنی بر خلاف سخن شما،واقعا پذیرش این مطلب برایشان بسیار سنگین بوده است.
🔹پاسخ:من باز هم همان سخن را می گویم.به نظر شما آرزو اندیشی ما از زندگی پس از مرگ چه چیزی را می خواهد و چه چیزی را نمی خواهد؟آرزو اندیشی ما می گوید ای کاش جاودانگی وجود داشته باشد اما پاداش و کیفرش را نمی خواهد.پس باز هم می بینید که اگر انسان در مقابل آن مقاومت می کند به این جهت است که دین می گوید«من یعمل مثقال ذره خیرا یره،و من یعمل مثقال ذره شرا یره»وگرنه اعتقاد شخصی من این است که اگر همانند نظریه رحمت عام در مسیحیت بگویند زندگی پس از مرگ وجود دارد ولی در آنجا همه خوش و خرم هستید و شقی و سعیدی وجود ندارد و همه مسرورا مبتهجا محشور می شوید فکر نمی کنم هیچ کس در مقابل آن ایستادگی می کرد.ایستادگی وقتی حاصل می آمد که مشرکان می گفتند این جاودانگی بد نیست وچیز جالبی است،اما دین می گوید آنجا فقط هم دارالخلد نیست،بلکه دارالجزاء نیز هست.همین که ادیان می گویند آنجا دارالجزاء است باز آرزواندیشی ما مشکل پیدا می کند.می خواهم بگویم ما بسیار تابع عواطفمان هستیم.درواقع می خواهم جمله هیوم را بگویم که عقل بالمآل برده عواطف است.این شعار اصلی فلسفه هیوم بود.
❓سوال:این مسئله در مورد شخص حضرت ابراهیم نیز وجود داشت.با اینکه ایشان نسبت به وضع آخرتش یقین داشت ولی باز هم می گفت اطمینان قلبی ندارم.او که دیگر ترس از جزا نداشت و از وضع و کار خودش مطمئن بود.
🔹پاسخ:من نمی دانم که ایشان یقین داشت که وضع آخرتش درست است یا نه؟چون به نظر من دیدی که ما از انبیا داریم خودشان از خودشان نداشتند.ما پیروان ادیان کاسه داغ تر از آش شده ایم.مثل آن دو نفری که هرکدام یک استاد خط داشتند و شاگرد و مرید آنها بودند.اولی می گفت خط استاد من قشنگ تر است دومی نیز می گفت خط استاد من قشنگ تر است.بالاخره دعوایشان بالا گرفت.اولی گفت:اصلا خط هر استادی را ببریم نشان آن استاد دیگر بدهیم ببینیم خود آنها چه می گویند.خلاصه،خط استاد دومی را بردند پیش استاد اولی.استاد نگاهی کرد و بعد از کمی تامل گفت:انصافا خط آن استاد از من قشنگ تر است.مرید دومی رو کرد به مرید اولی و گفت:دیدی گفتم خط استاد من قشنگ تر است.مرید اولی هم در جواب گفته بود:اصلا آقا خودشان متوجه نیستند که خطشان قشنگ تر است.گویی این ماجرا حکایت حال ماست.
❇️مصطفی ملکیان،ایمان و تعقل،صفحات 733 تا 737 با تلخیص
@mostafamalekian
من نه دلنگران سنّتم، نه دلنگران تجدّد، نه دلنگران تمدّن، نه دلنگران فرهنگ و نه دلنگران هیچ امر انتزاعی از این قبیل. من دل نگران انسانهای گوشتوخونداری هستم که میآیند، رنج میبرند و میروند. سعی کنیم که اولاً: انسانها هرچه بیشتر با حقیقت مواجهه یابند، به حقایق هرچه بیشتری دست یابند؛ ثانیاً هرچه کمتر درد بکشند و رنج ببرند و ثالثاً هرچه بیشتر به نیکی و نیکوکاری بگرایند و برای تحقّق این سه هدف از هرچه سودمند میتواند بود بهرهمند گردند، از دین گرفته تا علم، فلسفه، موسیقی، هنر، ادبیات و همه دستاوردهای بشری دیگر