شاید یکی از پیچیده ترین مفاهیمی که بشر استعمال می کند و از کاربردش هم گریزی ندارد همین لفظ دوستی و مقابلش دشمنی باشد. جالب است بدانید در دین مسیحی دوستی یکی از سه فضیلت الهی[i] تلقی می شود. و از این لحاظ در طول دو هزار سال گذشته برای مسیحیان بسیار اهمیت داشته است که بدانند این دوستی چیست؟ ولی علی رغم تلاش هایی که همه متکلمان و عرفا و فلاسفه ی مسیحی در این مدت کرده اند، هنوز این مفهوم روشن نیست. مکواری در " فرهنگ اخلاق مسیحی" تصریح می کند که هنوز برای ما مسیحیان این مفهوم روشن و معلوم نیست، با وجود این که از وقتی پولس قدیس گفت: به شما برادران و خواهران می گویم که ما به سه چیز مسیحی هستیم، یکی امید، دیگری ایمان و سومی عشق، دو هزار سال می گذرد.البته در فرهنگ اسلامی زیاد بر این تاکید نشده و طبعاً کارهای بسیار بسیار کمتری هم صورت گرفته است، ولی علی رغم این داستان هنوز پیچیدگی سر جای خودش باقی است. و برای همین می گفتم که من امید ندارم بتوانم ایضاح کنم که دوستی و دشمنی یعنی چه؟

اجمالاً می شود گفت " دوستی" را به لحاظ محبّ، یعنی به لحاظ دوست دارنده، به سه قسم می توان تقسیم کرد: یکی وقتی که محب خداست، یعنی خدا موجودی را دوست می دارد. وقتی خدا محب باشد، به لحاظ محبوب باز دو بخش پیدا می کنیم، که خدا چه موجودی را دوست می دارد؟ درادبیات دینی گاهی نسبت داده شده که خدا خودش را دوست می دارد، بنابراین محبوب هم خود خداست، یعنی محبت خدا نسبت به خودش، و گاهی محبت ما سوای خداست، یعنی خدا ماسوای خودش را دوست می دارد. ماسوای خدا هم به دو دسته قابل تقسیم اند، این ها را برای این می گوییم که در هر کدام از این اقسام، محبت به یک معناست و هیچ دو قسمی نیست که در آن محبت به یک معنا باشد. ماسوای خدا هم گاهی موجودات هستند، مثلاً خدا موجودی را که ماسوای اوست، دوست می دارد. مثل وقتی که خدا این انسان ها را دوست می دارد، یا فرشتگان را دوست می دارد، یا جنیان را دوست می دارد. در تمام این موارد خدا ماسوای خود، که موجودی از جنس موجودات است را دوست می دارد، حالا این موجود یا انسانها هستند، یا فرشتگان، یا جنیان یا طبیعت یا امثال ذلک.یک وقت هم هست که خدا ماسوای خودش را دوست می دارد ولی آن ماسوا، موجودی از موجودات نیست، بلکه آن یک آرمان است. خدا عدالت، حقیقت و جمال را دوست می دارد، ان الله جمیلٌ و یحب الجمال. جمال، عدالت یک آرمان است. این وقتی بود که محب، خدا باشد. یک قسم دیگر هم است. آن وقتی است که محب، فرشتگان، جنیان یا هر موجودی باشد که بشود به آن محبت را نسبت داد و از جمله در این جاست که محب می تواند شیطان[ii] باشد.

یک محبت نوع دومی هم هست که در آن محبت، محب ، خدا نیست؛ بلکه مثلاً فرشتگان، جنیان، ابلیس و از این سنخ اموراند. اما قسم سوم محبت، آن محبتی است که در آن محب ، انسان است. این در واقع درشت ترین و پر تقسیم ترین قسم است که محب ،انسان است که موجودی را دوست می دارد. وقتی انسانی موجودی را دوست می دارد، به لحاظ تقسیم بندی، تقسیم بندی های عدیده ای در آن وجود دارد:

حالت اول: یک وقت انسان خدا را دوست می دارد. این یعنی چه که انسان خدا را دوست می دارد؟ این که متکلمان ما از قدیم بحث می کردند و می گفتند: یعنی چه که ما باید خدا را دوست بداریم؟ خدا دوست داشتن ما انسان ها یعنی چه؟ در این جاست که به نظر می آید تا ما در ناحیه ی فقه، اخلاق و کلام به سر می بریم، ظاهراً _ به اعتقاد بنده واقعاً همین طور است _ محبت جز به معنای اطاعت نیست. خدا را دوست بداریم یا خدا را دوست می دارم، یعنی از اوامر و نواهی خدا اطاعت می کنم. اما اگر وارد ساحت چهارم دین ( ساحت تجربه ی دینی) شدیم، آن جا دیگر این طور نیست. ظاهراً وقتی کسی که صاحب تجربه ی دینی است می گوید من خدا را دوست دارم. مرادش این نسیت که من مطیع خدا هستم. در تجربه ی دینی، حب خدا، یعنی حبّی که انسان به خدا دارد. محبت انسان نسبت به خدا به معنای اطاعت انسان از خدا نیست. در این باره بحث های فراوان صورت گرفته است. یکی از موارد 28گانه ای که مایستراکهارت به خاطر آن محکوم به مرگ شد _ البته قبل از این که او را بکشند از دنیا رفت _ همین بود که می گفت من قبول ندارم محبتی که از ما خواسته اند فقط اطاعت باشد؛ این که از ما خواسته اند مطیع خدا باشیم این نیست که مطیع خدا باشیم. نه، محبت بسیار مهم تر از اطاعت است. یکی از لوازم محبت ما نسبت به خدا، اطاعت ما نسبت به خداست، اما محبت الهی غیر از اطاعت نسبت به خدای متعال است.

حالت دوم: وقتی انسان محبّ است، ولی محبوبش خدا نیست؛ محبوبش خودش است ( حب الذات). این یعنی چه که من خودم را دوست بدارم.

حالت سوم: وقتی که محب انسان است، ولی محبوب نه خداست و نه خود انسان است، بلکه محبوب طبیعت است. فرض کنید من می گویم دریا را دوست می دارم، یا طلوع خورشید را دوست می دارم، توجه کنید بین وقتی که محب طبیعت است ولی محبت، محبت گروهی است. و وقتی که محب طبیعت است ولی محبت، محبت فردی است. باید تمایز جدی گذاشت، مثلاً یک وقت من می گویم: من گل ها را دوست دارم، این جا من به طبیعت علاقه مندم، گفته ام که گل ها را دوست می دارم، حتی از این مضیق تر، نمی گویم که گل ها را دوست می دارم، بلکه می گویم من گل نیلوفر را دوست می دارم، این جا هم باز گروهی است، که چه دامنه ی گروه مضیق شده است. اما یک وقت انسان نسبت به طبیعت دوستی فردی دارد ( خواه این نوع دوستی را بیمارگونه به حساب آورید یا نیاورید، ولی تحقق دارد)، مثل وقتی که من نسبت به گل نیلوفر خاصی علاقه مند می شوم. ( البته این را بعضی بیمارگونه به حساب آورده اند که من به یک شیئ خاصی علاقه پیدا می کنم.) یک وقت من می گویم که به کوه علاقه مندم، یک وقت هم به کوه خاصی در زادگاهم علاقه پیدا می کنم. هر وقت علاقه ی فردی باشد، تعبیر عشق را به کار می برند و آن وقت این بحث پیش می آید که عشق به طبیعت آنرمال است یا نرمال؛ من به یک شیئ خاصی ( نه به سنخ این شیئ و نه به گروهی که این شیئ عضو آن گروه باشد)، علاقه مند باشم.

حالت چهارمی هم وجود دارد که در آن انسان محب است ولی محبوب آرمان است. در این قسم به نظر می آید " محبوب بودن" به معنای " ادراک خیر" است، یعنی وقتی من می گویم عدالت را دوست می دارم، یعنی من در عدالت خیری ادراک می کنم. وقتی می گویم من حقیقت را دوست می دارم، یعنی من در حقیقت یک خیر و خوبی goodness ادراک می کنم. در قسم قبلی که عشق ما به طبیعت بود، ما چه ادراک کردیم؟ در قسمت آرمان ها خیری ادراک می کنیم. در طبیعت چه چیزی را ادراک می کنیم، حالا یا به نحو گروهی یا به نحو فردی؟ این جا بعضی گفته اند که انسان از طبیعت التذاذ حاصل می کند. یعنی لذت می برم، بعضی گفته اند نه، التذاذ نیست که حاصل می شود، یک نوع سودمندی است که ادراک می شود. من سودی در آن شیئ می بینم و سودمندی و لذت البته دو مقوله هستند. به هر حال این هم یک قسم است.

اما حالت آخر: در این قسم محبوب نه انسان است و نه خود من و نه طبیعت و نه آرمان، بلکه انسان های دیگر هستند. من انسان های دیگر را دوست می دارم. این قسم از همه پر شعبه تر است. وقتی که انسان، انسان های دیگر را دوست می دارد یک تقسیم دو قسمی عمده وجود دارد: یک بار در این دوست داشتن غریزه ی جنسی مدخلیت دارد، اما یک بار غریزه ی جنسی اصلاً مدخلیت ندارد. غریزه ی جنسی هم که مدخلیت دارد، اعم از غریزه ی جنسی نرمال یا غریزه ی جنسی آنرمال است، یعنی وقتی انسان ناهمجنس خود را دوست می دارد، نرمال ( طبیعی و عادی) است و وقتی که انسان همجنس خود را دوست می دارد ( مرد، مرد را و زن ، زن را ) و غریزه ی جنسی در آن مدخلیت دارد ( همجنس بازی) آنرمال به حساب می آید. بگذریم از این که بعضی گفته اند غریزه ی جنسی آنرمال مفهومی پارادوکسیکال است، اگر آنرمال است، چرا تعبیر غریزه را به کار می برید و اگر غریزه است، آنرمالیته اش به چیست؟ که حالا به آن کار نداریم. بالاخره ما یک نوع محبتی که به انسان ها داریم، گرایش عمده اش غریزه ی جنسی است که به این کاری نداریم، اما یک قسم دوم هم وجود دارد که محب، انسان است و محبوب هم انسان های دیگر است و هم غریزه ی جنسی در آن مدخلیت ندارد، این قسم هم در درون خودش به اقسامی تقسیم می شود: یک قسم وقتی است که انسان به انسان دیگری علاقه دارد و آن انسان با او نسبت دارد، مثل علاقه ای که انسان به پدر، مادر، خواهر و برادر یا فرزندان، خویشاوندان دورتر مثل دایی، خاله، دختران و پسران آن ها و غیره دارد... بالاخره مساله ی خون و عاطفه ی نسبی در این جا مدخلیت دارد، که معمولاً در این نوع محبت ها اراده مطلقاً در آن نقش ندارد، و حتی تحولات زندگی در تخفیف و ازدیادش بسیار بسیار کم نقش هستند.

حالا آیا محبت به همسر را می شود در این جا گنجانید یا نه؟ این جا هم محل اختلاف است. بعضی گفته اند محبت به همسر را می شود در قسم محبت نسب گنجانید، برخی گفته اند که نه، آن یک چیز متفاوت است. توجه داشته باشید که محبت به همسر را در چه بافتی طرح می کنیم، وقتی که ما آن قضیه ی جنسی را کنار گذاشتیم و بحث آن تمام شد انسان به همسر خودش فارغ از غریزه ی جنسی محبتی احساس می کند. آن محبت دیگر در این جا قابل اندراج هست یا نه؟ که این هم محل بحث است.اما یک وقت هست که من انسانی را دوست می دارم، اما آن انسان دیگر نه به خاطر علقه ی عاطفی ناشی از خون و نسب است، از باب " رفاقت" است، که شاید کثیر التداول ترین نوع دوستی باشد. مثلاً می گویند من و فلانی با هم رفیق هستیم. در زبان فارسی به آن می گوییم " رفاقت"، در زبان انگلیسی به آن می گوییم " friendship " ظاهراً در این رفاقت چیزی که مدخلیت دارد، التذاذ از معاشرت است. وقتی من می گویم که من و حسن رفیق هستیم یعنی از معاشرت با هم لذت می بریم، از این که با هم بنشینیم و گفتگو کنیم لذت می بریم، التذاذ از معاشرت. خود معاشرت یعنی چه؟ داستان دیگری دارد که واقعاً معاشرت یعنی چه؟ وقتی من می گویم که از معاشرت با فلانی لذت می برم آیا صرفاً از دیدن او یا گفتگو با او است؟ یا نه معاشرت کردن در یک بافتی است که خیلی چیزها در آن جای می گیرد، ولی بالاخره این هم یک قسم است.

یک قسم دیگر هم وجود دارد که غریزه ی جنسی در آن هیچ مدخلیتی ندارد، و آن محبتی است که انسان به انسان دیگر دارد و در آن محبت منافع مشترک است که محبت ایجاد می کند. مثلاً حسن و حسین و تقی و نقی با هم دوست بودند و با فلان کس دشمنی می کردند، یعنی این ها با هم منافعی داشتند و این منافع با منافع آن ها مضاده داشته است؛ در واقع بسیاری از این دوستی ها از این نوع است. این که بگوییم هر فروشنده ای خریدار را دوست می دارد، به همین معنا است، یعنی منفعت مشترک دارند. نفعی از قِبَل آن عایدشان می شود. یعنی اگر این فرآیند نبود، محبت هم در کار نبود. این هم یک قسم.

اما قسم دیگری هم وجود دارد و آن وقتی است که هیچ کدام از این ها وجود ندارد، و شما می گویید که من علی ابن ابی طالب را دوست دارم، یا حضرت محمد را یا عیسی را یا بودا را و یا سقراط را دوست می دارم، این جا ظاهراً یک قسم دیگر است . در این جا گفته شده تنها چیزی که می توان گفت برای این که ما دوست می داریم آن است که ما در او کمالی می یابیم. چون جبلتاً کمال را دوست می داریم، خواستار کمالیم، آن را به تبع کمالی که در او می یابیم دوست می داریم. نه همکاری؛ من و سقراط که همزمانی با هم نداریم، از لحاظ نسبتی هم با هم نسبتی نداریم و معاشرت هم معنا ندارد. این جا کمالی در سقراط می یابیم که سبب محبت می شود. آن نوع محبتی که گفته اند احساس منقصت خود و نقص دیگری است که محبت ایجاد می کند و از این نظر به این محبت می گویند، محبت مکملیت، محبتی که در آن فرد می خواهد خود را با الصاق به دیگری تکمیل کند، یک منقصتی در خودش می بیند به یک کمالی دردیگری و گویا از راه این الصاق عاطفی می خواهد این کمال را در خودش پدید بیاورد. این جاست که گفته اند آیا صرف محبت، آن کمال را در من پدید می آورد یا نه؟ و یکی از مباحث جدی محبت و عشق هم همین است، که آیا اگر من کمالی در شما می بینم و به این جهت شما را دوست می دارم، خود صرف دوست داشتن شما باعث می شود که از آن کمال در من پدید بیاید، یا نه؟ یک نوع آرزو اندیشی است. شاعر می گوید: " که احبُّ الصالحین و لست منهم // لعل الله یرزقنی الصلاح"، من چون از صالحین نیستم، صالحین را دوست می دارم، که از راه دوست داشتنشان خدا به من هم صلاح بدهد.

حالا مهم این است که هر کدام از این محبت های عدیده ای که در این تقسیم بندی ها گفتیم، یعنی چه؟ و نکته ی دوم این است که آیا وجه جامعی بین این ها وجود دارد یا نه؟در واقع قسمتی از بحث های فلسفی در غرب در این باب صورت گرفته است، یک بخشی در فلسفه ی غرب تحت عنوان متافیزیک عشق و محبت وجود دارد، که همه ی این مباحث به آن جا مربوط می شود.هم سرشت ما و هم سرنوشت ما، خیلی به محبت هایی که با انسان های دیگر، خدا، خودمان، طبیعت و آرمان ها داریم، بستگی دارد، لذا فهم این متافیزیک که واقعاً چه پشت این می گذرد و چه می شود که ما عاشق کسی یا آرمانی می شویم و این چه تاثیراتی در سرشت ما می گذارد و بعد چه تاثیری در سرنوشت ما می گذارد، این که ما زندگی مان را چگونه به آخر می رسانیم واقعً بحث جالبی است.

نکته: محبت انسان به انسان دیگر، همان تقسیم بندی که در باب محبت انسان به طبیعت گفتیم را داریم، محبت انسان می تواند محبت فردی باشد، مثل این که من به یک کوه یا گل خاصی علاقه مند می شوم. و دیگر اگر صدتا گل دیگر هم برایم بیاورند می گویم من گل خودم را می خواهم. ( حالا آنرمال باشد، یا نرمال کاری به آن ندارم). گاهی هم محبت به طبیعت محبت گروهی است. این طبقه بندی در محبت انسان نسبت به انسان های دیگر هم به عینه می آید. گاهی محبت فردی است و گاهی گروهی، وقتی که محبت انسان به انسان های دیگر گروهی است، دو قسمت تقسیم می شود: یک وقت آن محبت عامی که کسی بگوید من همه ی انسان ها را دوست می دارم، که این غیر از محبت فردی معنایی دارد. یک قسم محبت هم داریم که آن هم محبت گروهی است، ولی نه محبت نسبت به همه ی انسان های دیگر؛ مثل وقتی که بگوید من به همه ی هم کیشان خودم محبت دارم، من به همه ی هم وطنانم محبت دارم، یا من به همه ی شاعران یا موسیقی دانان محبت دارم.

منبع : معنویت در نهج البلاغه