در زمان معاصر سه قرائت اصلى از اسلام وجود دارد: بنیادگرایانه، تجدد گرایانه و سنت‏گرایانه. بین این سه قرائت، یازده تفاوت وجود دارد كه به دو تفاوت از آنها كه در مساله زنان دخیل است مى‏پردازیم. تفاوت اول اینكه قرائت‏بنیادگرایانه بسیار ظاهرگراست و به روح دین و پیام وراى لفظ توجه چندانى ندارد و طبعا در برخورد با كتاب و سنت عدول از لفظ را به ندرت روا مى‏داند. اما قرائت تجددگرایانه پیام‏گراست و بر روح دین و پیام وراى لفظ تاكید مى‏ورزد. تفاوت دوم این است كه قرائت‏بنیادگرایانه بسیار شریعت‏اندیشانه است; یعنى تقریبا همه دین را منحصر در فقه دانسته، كیان دین را به بقاى فقه مى‏انگارد. در سنت‏گرایى به فقه به عنوان وسیله توجه مى‏شود; یعنى میزان توجه به فقه كاملا متناسب با میزانى است كه فقه مى‏تواند هدف را برآورده كند. در قرائت تجددگرایانه، فقه شان چندانى ندارد و به جاى آن، بیشتر اخلاق و رفتار اخلاقى محل توجه است.

كسى كه قرائت ‏بنیادگرایانه از دین دارد، بر ظاهر آیات و روایات جمود مى‏ورزد و به همان احكامى كه ده دوازده قرن پیش از كتاب و سنت فهم مى‏كردند اتكا مى‏كند. طبعا این دیدگاه درباره زن، مردسالارانه‏تر است; اما قرائتهاى سنت‏گرا و تجددگرا با انعطاف بیشترى به مساله زنان نگاه مى‏كنند.

براى تفكر مردسالارى مى‏توان سه مؤلفه در نظر گرفت و این تفكر را با آن محك زد: اول آنكه اساسا زن را فرومایه‏تر از مرد مى‏شمارد; دوم آنكه سلسله امتیازات حقوقى و قانونى براى مرد قائل مى‏شود و سوم آنكه پدر تعیین‏كننده نسب است. تفكر مردسالار شدت و ضعف دارد; ولى این سه مؤلفه در روایتهاى گوناگون از مردسالارى مشترك‏اند. در بنیادگرایى تفكر مردسالارانه شدیدى وجود دارد. در اسلام سنت‏گرا گرایش مردسالارانه شدت كمترى دارد; چون دین اسلام بسیار انسان‏گرا و اخلاق‏گراست. اسلام تجددگرا به عقل بهاى فراوانى مى‏دهد و حقوق بشر را (به آن صورتى كه در اعلامیه جهانى حقوق بشر در سال 1948 تدوین شده) از مظاهر عقل‏گرایى مى‏داند.

به نظر من، مردسالارى در پیروان ادیان و از جمله در میان مسلمانان، تا حد فراوانى به سبب آن است كه بنیان‏گذاران ادیان و مذاهب، چه در مقام تلقى از عالم واقع و چه در مقام ابلاغ تلقى‏شان از عالم واقع به مخاطبان خود، تحت تاثیر فرهنگ زمانه خود بوده‏اند; ولى در همه ادیان یك سلسله نكات انسان‏شناسانه‏اى وجود داشته كه نمى‏توان آن را تماما تكذیب كرد; از جمله اینكه طبیعت زن و مرد تفاوتهایى با یكدیگر دارد. اكثر جنبه‏هاى فرهنگى زمانه‏اى كه بنیان‏گذاران ادیان و مذاهب در آن مى‏زیسته‏اند، در ادیان رسوخ كرده است و من در زمان حاضر، به عنوان مسلمان تجددگرا حق دارم كه آنها را كنار بگذارم و از وراى آن پیام دین خود را استنباط كنم. همچنین مى‏پذیرم كه اینها عرضى دین هستند.


البته از تفاوتهاى تكوینى(زیستى و روانى) میان زن و مرد نمى‏شود تفاوت ارزشى را نتیجه گرفت; اما در عین حال بازتاب آن تفاوت تكوینى در مناسبات زن و مرد را در همه‏جا نباید انكار كرد. آن چیزى كه اصلا قابل دفاع نیست، فرصتهاى نامساوى است; وگرنه نقشها ممكن است لامحاله تفاوتهایى داشته باشند. آنچه غیرانسانى و ناعادلانه است، تفاوت فرصتها به این معناست كه فرصتهایى را كه در اختیار مردان قرار مى‏دهیم در اختیار زنان قرار ندهیم و بالعكس. 

به نظر من، شباهت تصویر زن در اسلام یك، دو و سه (1) این است كه در هر سه مورد دید سازگار و یكدستى نسبت‏به زنان وجود ندارد; یعنى در این سه دیدگاه مواضعى نسبت‏به زنان وجود دارد كه مردسالارانه است ولى در درون خود دستخوش تعارض ظاهرى است.

اما در مورد تفاوتها، مى‏توانم ادعا كنم كه هر چه از اسلام یك به طرف اسلام دو مى‏رویم و از اسلام دو به طرف اسلام سه، موضع‏گیرى نسبت‏به زنان منفى‏تر مى‏شود. به اعتقاد من، آنچه وضع زنان را در اسلام دو و طبعا در اسلام سه به اینجا كشاند، غفلت از روند حركت اسلام بود. انصاف این است كه پیامبر اسلام براى بهبود بخشیدن به وضع زنان روندى را آغاز كرد. در 23 سال حیات ایشان، این روند همواره رو به جلو و رو به بهبودى بود; منتها بعضى از فقهاى ما روند حركت او را فراموش كردند یا اصلا به آن توجه نكردند. آنها گفتند ما به آخرین امضاهاى پیامبر درباره زنان استناد مى‏كنیم و بر آن جزم و جمود مى‏ورزیم. اینكه گاه گفته مى‏شود كه در متن مقدس هم زنان مخاطب قرار نگرفته‏اند، بستگى دارد به تفسیرى كه شما از قرآن مى‏كنید.

مثلا از آیه مشهور «الرجال قوامون على النساء»(نساء:34)

تفاسیر بسیار متفاوتى شده است. حتى بعضى تفسیرها با بعضى از آیات دیگر تعارض ظاهرى پیدا مى‏كند. مثلا در جاى دیگرى هم آمده است:

«انا خلقناكم من ذكر وانثى‏»(حجرات: 13); 

یعنى بین خلقت زن و مرد هیچ تفاوتى نیست. در آیه زیر نیز همه چیز در باره زن و مرد به تساوى آمده است:

«ان المسلمین والمسلمات والمؤمنین والمؤمنات والقانتین والقانتات و...»(احزاب: 35).

در اینجا دو نكته قابل تذكر است: اول اینكه تغییر تلقى عالمان دین و جامعه دینى از زنان، به پاسخ این دو پرسش هم بستگى دارد كه تلقى خود زنان از خودشان چیست و تلقى زنان از تلقى مردان درباره زنان چیست. نكته دوم اینكه خود زنان هم باید به حوزه‏هاى كلام و فلسفه وارد شوند تا بتوانند خودشان از دین تلقى‏اى داشته باشند و همچنین بر تلقى عالمان دینى و جامعه دینى از زنان تاثیر بگذارند. «ساندرا هاردینگ‏» یكى از زنان معروف در این حوزه معتقد است كه معرفت‏شناسى تا به امروز تحت تاثیر دیدگاه‏هاى مردانه بوده; ولى زمان آن فرا رسیده كه معرفت‏شناسى زنانه - فمینیستى - هم به وجود آید. اگر مى‏شود به همه چیز از دیدگاه زنانه نگاه كرد و نباید تفسیرها منحصر به تفاسیر مردانه باشد، پس قرآن و روایت را هم مى‏شود از دید زنانه تفسیر كرد.

پس از تغییر دیدگاه فلسفى، بسیارى از تلقى‏هاى كهن هم تغییر مى‏كند; مخصوصا در دو حوزه: یكى در تلقى‏اى كه از طبیعت آدمى و رابطه زن و مرد وجود دارد و دیگرى در تصورى كه از ارتباط خدا با انسان وجود دارد كه تاكنون همچون تصورى بوده كه از ارتباط رئیس یا پدر خانواده با اعضاى آن خانواده وجود داشته است; یعنى تصورى مردسالارانه. تغییر این تصور نه فقط در فقه، بلكه در اخلاق هم تاثیر مى‏گذارد. 

بحث فمینیسم بر سر آن است كه تاكنون فقط مردان به عالم، چه عالم بیرون و چه عالم درون، نگاه كرده‏اند. تا حال فقط مردان به روان‏شناسى، متافیزیك، معرفت‏شناسى، وجودشناسى و... پرداخته‏اند. حالا زنان مى‏خواهند خودشان به عالم نگاه كنند و تفسیر خودشان را بدهند و گزارششان را در كنار گزارش مردان بگذارند.