مصطفی ملکیان: من هرچیزی را حقیقت بدانم دنبالش می‌دوم. تا وقتی x را حقیقت بدانم به x ملتزمم. بعد که می‌فهمم x حقیقت ندارد، y حقیقت دارد، x را رها می‌کنم و به y می‌چسبم./ آنچیزی که باید برای ما مهم باشد، فرایند حقیقت طلبی است، نه فرآورده‌ای که در هر آنی به عنوان حقیقت می‌شناسیم. فرایند حقیقت طلبی را باید داشته باشید؛ هر آنی ممکن است محصول این فرآیند یک چیز خاص باشد

استاد مصطفی ملکیان در پاسخ به این پرسش که آیا اکنون که بعد سنت‌گرایی و تجددگرایی دینی روی به پروژه‌ای که خود آن را روشنفکری معنوی می‌نامید، آورده‌اید، رضایت خاطر از منزل کنونی دارید یا خیر، می‌گوید:

این پروژه‌ی عقلانیت و معنویت الان من را راضی می‌کند و می‌توانم بگویم از سال 76 تا الان (14 ساله‌ی اخیر) در همین پروژه مشغول درنگ و تاملم. اما در عین حال اگر شما بپرسید پس چرا این گذر برای خیلی از افراد دیگر رخ نمی‌دهد، من اگر بخواهم صادقانه جواب بدهم، باید چیزی بگویم که ممکن است شما و اکثر مخاطبان شما آن را حمل بر خودستایی بکنند.

من هرچیزی را حقیقت بدانم دنبالش می‌دوم. تا وقتی X را حقیقت بدانم به x ملتزمم. بعد که می‌فهمم X حقیقت ندارد، Y حقیقت دارد، X را رها می‌کنم و به y می‌چسبم.

من حقیقت را فوق‌ هر مشرب و مسلک و ایسمی می‌دانم. این حقیقت طلبی همیشه در من وجود داشت. همیشه دوست داشتم به حقیقت وفادار باشم و نه به یک مکتب خاص. این مسأله باعث می‌شد که نتوانم «قرار» بگیرم.

الان هم که دراین پروژه هستم، ممکن است خطا کنم ولی چون هنوز به خطا بودنش پی نبرده‌ام، فعلا به آن معتقدم.

من همیشه این مثال را برای حقیقت طلبی می‌زنم: مادری را در نظر بگیرید که به او خبر دهند، پسرش که 30 سال است گم‌شده، پیدا شده و در فرودگاه تهران از هواپیما پیاده شده. این مادر از شدت هیجان و عاطفه‌اش ممکن است حتی تمام ضوابط اجتماعی را هم زیرپا بگذارد. ممکن است بدون کفش و لباس مناسب به سمت فرزندش بدود. حتی دو نفر را هم ممکن است لگد کند و یکی را هم زمین بزند. برای اینکه آن هول و ولای ناشی از احساس و هیجان و عاطفه‌اش حتی رعایت ضوابط اجتماعی را هم از یادش می‌برد.می‌دود در آغوش فرزندش. حالا اگر در همین آن که در آغوش فرزندش است از یک طریقی قطعیت پیدا کند که این مرد، فرزندش نیست و یک بمب هم به خودش بسته. آیا این مادر هیچ وقت پیش خودش فکر می‌کند که من با این هیجان آمدم، دیگر زشت است که خودم را از تن این مرد جدا کنم و آن وقت همه می‌گویند تو بی‌چادر و بی‌کفش و بی‌معجر دویدی؟ آیا او با خودش می‌گوید که پس اگر می‌خواهم جدا شوم، ذره ذره این کار را کنم؟

اصلا این طور نیست؛ با همان سرعتی که خودش را در آغوش آن مرد انداخته با همان سرعت هم از آن مرد فاصله می‌گیرد. حقیقت هم باید این‌طوری باشد. تا وقتی چیزی را حقیقت می‌دانیم، کاملا در آغوشش بگیریم. اما به محض اینکه فهمیدیم حقیقت نیست با همان سرعت و با همان صراحت از آن فاصله بگیریم و اعلام کنیم.

من شخصیت و منش خودم را به یک تئوری خاصی پیوند نزده‌ام و هم‌سرنوشت با آن نیستم. که اگر احساس کنم آن تئوری شکست خورده، انگار به شخصیت و منش من توهین شده است، تا فهمیدم تئوری من ناموفق است، فورا می‌روم به سمت تئوری جانشینی که فکر می‌کنم به حقیقت نزدیک‌تر است.

آنچیزی که باید برای ما مهم باشد، فرایند حقیقت طلبی است، نه فرآورده‌ای که در هر آنی به عنوان حقیقت می‌شناسیم. فرایند حقیقت طلبی را باید داشته باشید؛ هر آنی ممکن است محصول این فرآیند یک چیز خاص باشد.