هر قدرتي هم لزوما بد و ناسالم نيست. عدم سلامت قدرت‌هاي سياسي ناسالم به دليل اين است كه از سه نيرويي كه براي واداشتن مردم به كار مطلوب در اختيار دارند، درست استفاده نمي‌كنند. اگر از اين نيروها به ترتيبي كه ذيلا ذكر مي‌كنم استفاده مي‌كردند مشكلي پيش نمي‌آمد. من در اينجا از تعبير راسل استفاده مي‌كنم: اگر من به عنوان پدر نسبت به بچه‌ها يا معلم نسبت به شاگردان و يا سياستمدار نسبت به شهروندان، بخواهم طرفم را به كاري وادار كنم سه نيرو دارم: نيروي اول، نيروي باوراننده است. مثلا وقتي بچه من نمي‌خواهد كار «الف» را انجام دهد و من مي‌خواهم كه انجام دهد؛ آنگاه من با استدلال اين «باور» را در او ايجاد مي‌كنم كه آن كار را انجام دهد. در اين حالت فقط از نيروي استدلال و اقناع عقلي استفاده مي‌شود كه به آن نيروي باوراننده مي‌گويند. وقتي از اين نيرو استفاده شود چه بسا 80 درصد جامعه به كمك آن متقاعد شوند، اما 20 درصد هم باقي مي‌ماند كه با نيروي باوراننده نتوانسته‌ايم آنها را اقناع كنيم. اينجا بايد نيروهاي انگيزاننده وارد كار شوند يعني نظام‌هاي پاداشي، يعني نيروهايي كه يكي سلسله زمينه‌هاي تشويق‌گرايانه فراهم مي‌كنند كه ولو مثلا فرزند من متقاعد نشده، ولي به او بگويم اگر آن كار را انجام دهي براي تو يك دوچرخه مي‌خرم. از آن 20 درصد باقيمانده، مثلا 10 درصد نيز با همين نيروهاي تشويقگر به سوي آن كار سوق داده مي‌شوند. حال اگر دو نيروي فوق موثر نيفتادند، آنگاه بايد نيروهاي وادارنده وارد كار شوند. يعني قوه قضاييه و پليس و جريمه و... اگر يك نظام سياسي دقيقا به همين ترتيب عمل كند، مشكلي پيش نمي‌آيد. ما نبايد فكر كنيم كه خود نيروي سياسي [في‌نفسه] چيز بد و نفرت‌انگيزي است. اگر يك نيروي سياسي ابتدا تمام توان را در بخش باوراننده، سپس انگيزاننده و دست آخر وادارنده به كار گيرد، درست است. مشكل كشور ما - مثلا- اين است كه نيروهاي باوراننده و انگيزاننده صددرصد تعطيل‌‌اند و مستقيم سراغ نيروهاي وادارنده مي‌رويم!