اکبرحان سلام

داستان شرکت کردن من و بابات در انتخابات اولین دوره شورای شهر ۱۴ سال قبل داستانی شنیدنی بود. 

در شبی که قرار بود همه شرکت کنندگان بیدگلی غربال شوند و تعدادی که مورد نظر شورای مساجد بودند  انتخاب شوند ، جلسه ایی در یکی از خانه های سلمقان تشکیل شد .

تعدادی آدم شریف در جلسه بودند و تعدادی آدم بسیار دغل  و دروغ . 

نزدیک به شصت نفر بودیم .

ولی استاد به دلیل کم حوصلگی نیامد .

 با آنکه اوایل اسفند بود ، هوا خوش بود. 

در ابتدا یک نفر که خود ر ا آدم معتبرو  متشخصی می دانست ٬ صحبت های خود را با خر خواندن آرانی ها شروع کرد  و اینکه اگر مردم بیدگل متحد شوند ، دمار از مردم آران در می آورند و...

بعد شیخ احمد روحانی شروع کرد از فرد بغل دستی /دست چپش /به ترتیب از همه پرسید که نظرشان راجع به انتخابات چیست و به نظر آنها چه کسی از پنحاه کاندیدای  بیدگل باید برود کنار تا به یک جمع ائتلافی برسیم .

 در ردیف یاد شده کسانی چون  محمد اسلامی / محمد صالحی /مجید تمسکی / سید احمد باختر / محمد داروغه / پسر محمد شکر ریز / و... نشسته بودند.

و همیطور جمعیت گرد می شد تا دوباره می رسید به شیح احمد .

 من هم در میان همین جمع قرار داشتم .

 ولی قبل از اینکه نوبت حرف زدن به من برسد، از جایم بلند شدم   و در دست راست شیخ احمد در آخرین ردیف نشستم . 

 من رویهم رفته آدم ساده لوح و ببویی هستم .

ولی خباثت جاری  در جلسه  آن شب سلمقان  به قدری فشار روانی با خود داشت ، که آدم نفهمی مثل من را نیز بیدارمی کرد. 

تعدادی نماز شب خوان و تعدادی بچه باز هم برای برای ریش سفیدی و پادر میانی در جمع بودند که در تعامل شگفتی بر آلودگی فضا می افزودند. 

در عمرم اینقدرحقارت و دریوزگی در بیدگل ندیده بودم که آنشب دیدم . 

 آنشب تک تک کسانی که مورد پرسش شیخ احمد قرار گرفته بودند ، به گمان اینکه یکی از اعضای ائتلاف خواهند بود ، در جواب می گفتند : 

 هرچی آقا بفرماد ...!

 

 شیخ احمد نیز لبخندی می زد و سری تکان  می داد و به طرف بعدی می رفت . 

وقتی نوبت به من رسید ، بر خلاف همه که نشسته صحبت می کردند ، ایستادم و گفتم :

شورای شهری که آرانی در آن نباشد ، اولّین ضربه اش متوجه مردم بیدگل خواهد بود....

جلسه از هم پاشید .

 برغم آنکه یکی/ دو گردن کلفت هم اجیر شده بودند برای مبادا  ٬ کسی جرات نداشت به من حمله ور شود .

در واقع  صلاح نمی دانستند با من گلاویز شوند .

آنها قصد داشتند در آن شب  هر جوری هست ٬سر و ته قضیّه را هم بیاورند و گروه هفت نفره خودر ا مشروعّیت ببخشند . 

 لذا با زبان خوش مرا سر جای خود نشاندند و با شتاب زدگی اسم افراد مورد  نظر خود را اعلام کردند و این بار ازحاضرین خواستند که نظرشان را راجع به این هفت نفر اعلام کنند . 

اکبر جان ! 

قربون اون نجابت ذاتی ات بروم که هیچ وقت حاضر نمی شوی کسی را قربانی ادبیات چاله میدانی کنی . 

 ولی ای کاش در آن شب ٬در محله سلمقان می بودی و می دیدی  دو تن از کاندیداها یی که می گفتند هرچی آقا بفرماد همان است ُ٬ وقتی که حس کردند در ائتلاف جایی ندارند، دست به چه فحش هایی کشیدند . 

 زن و خواهر و مادر بود که هوار هوار می شد. 

 عصبیّت در همه چهره ها موج می زد.

 همه احساس می کردند کلاه سرشان رفته است .

 روایط فامیلی و محلی هم بود  و اجازه نمی داد هر کس آنجور که دلش می خواهد فحش بدهد . 

 لذا آن دو نفر که نمی توانستند به صاحب تشکّل در حال شکل گیری فحش بدهند ، خودشان خدمت همدیگر می رسیدند . 

واما بعد ...

 تا حالا چندین بار در همین وبلاگ نوشته ام که من از بچگی کوچه های سلمقان را چون به صحرا باز می شود٬ دوست داشته ام . 

اون شب لطیف اسفند ماه نیز که هوا خیلی شاعرانه و هالی به هولی بود ، من زودتر از بقیه از آن خانه حارج و راهی گردوله مجد آباد شدم .

دست و صورتم را در آب قنات شستم و به خانه بر گشتم .

منبع